پيامبر را جمع كرد و گفت : به من كمك كنيد چه كنم ؟ گفتند : ما چيزى نمىفهميم گفت :
ولى من مىشناسم كسى را كه مىداند و او على ( عليه السّلام ) است كه پناهگاه و دادرس است و كجا زنى مىتواند مثل او به دنيا بياورد ؟ برخيزيد نزد او برويم . گفتند : شما نزد او به روى ؟
كسى را بفرست بيايد . عمر گفت : اينجا شاخهاى از پيامبر است بايد خدمتش رسيد . آمدند حضرت را در خانه ديدند آيه
« أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً »
( قيامت 36 ) را تكرار مىكرد و مىگريست عمر به شريح قاضى گفت : جريان را بگو . شريح گفت : در مجلس قضاوت بودم اين مرد آمد و گفت : مردى دو زن يكى آزاد و يكى كنيز را به او سپرده و گفته خرج آنها را بده تا بيايم . پس شب هردو زائيدهاند يك پسر و يك دختر هردو مدّعى پسر هستند و دختر را نفى مىكنند . حضرت فرمود : چگونه قضاوت كردى ؟ شريح گفت : اگر دانشى داشتم در اينباره خدمت شما نمىآمدم .
فأخذ علىّ ( عليه السّلام ) تبنة من الارض فرفعها فقال انّ القضاء فى هذا ايسر من هذه ثمّ دعا بقدح فقال لاحدى المرأتين احلبى فحبلت فوزنه ثمّ قال للأخرى احلبى فحبلت فوزنه فوجده على النّصف من لبن الاولى فقال لها خذى انت ابنتك و قال للأخرى خذى انت ابنك ثمّ قال لشريح اما علمت انّ لبن الجارية على النّصف من لبن الغلام ؟ و انّ ميراثها نصف ميراثه ؟ و انّ عقلها نصف عقله ؟ و انّ شهادتها نصف شهادته و انّ ديتها نصف ديته و هى على النّصف فى كلّ شىء فأجب به عمر اعجابا شديدا ثم قال ابا حسن لا ابقانى اللّه لشدّة لست لها و لا فى بلد لست فيه ( كنز العمال 3 / 179 ، مصباح الضلام جردانى 2 / 56 )
پس حضرت پر كاهى را از زمين برداشت و بالا آورد و فرمود : قضاوت در اين آسانتر از برداشتن اين كاه است . آنگاه قدحى خواست و به يكى از دو زن فرمود : شير خود را بدوش و وزن نمود . سپس به ديگرى هم داد و فرمود : شيرت را بدوش و وزن نمود و آن را نصف شير اول ديدند حضرت به آنكه شيرش بيشتر بود فرمود : پسرت را بگير و به ديگرى فرمود : دخترت را بگير . آنگاه به شريح فرمود : آيا نمىدانى دختر در شير و ارث و عقل و شهادت و ديه در همه اينها نصف مرد است ؟ پس عمر تعجب سختى نمود و گفت : ابو الحسن خدا مرا باقى نگذارد در سختى كه تو براى آن نباشى و خدا مرا در شهرى كه تو در آن نباشى نگذارد .