( صحيح مسلم 2 / 61 صحيح بخارى باب جنين ، سنن ابى داود 2 / 255 ، سنن بيهقى 8 / 114 ، مسند احمد 4 / 244 ، تذكره الحفاظ 1 / 7 و فى لفظ ابى داود فقال عمر اللّه اكبر لو لم اسمع بهذا لقضينا به غير هذا ) از مسور بن مخرمه نقل شده گفت : عمر با مردم مشورت كرد در سقط جنين كردن زن . مغيره گفت :
شنيدم پيامبر حكم فرمود : غلام يا كنيزى آزاد كنند . گفت : شاهد بياور محمّد بن مسلمه شهادت داد و در عبارت ابن داود آمده عمر تكبير گفت و گفت : اگر اينرا نشنيده بودم به غير از اين حكم مىكردم .
ملاحظه : علّامه امينى مىنويسد : چقدر عمر نيازمند عقل منفصل است در هرقضيهاى تا جائى كه به زناكارترين فرد قبيله ثقيف يعنى مغيره اعتماد كند .
521 - رأى عمر دربارهء دزد
عن عبد الرّحمان بن عائذ قال اتى عمر بن الخطاب برجل اقطع اليد و الرّجل قد سرق فأمر به عمر ان يقطع رجله فقال علىّ ( عليه السّلام )
إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ
( مائده 32 ) فقد قطعت يد هذا و رجله فلا ينبغى ان تقطع رجله فتدعه ليس له قائمة يمشى عليها امّا ان تعزرّه و امّا تستودعه السّجن قال فاستودعه السّجن ( سنن بيهقى 8 / 274 و كنز العمال 3 / 118 )
از عبد الرحمان نقل شده مردى دستوپا بريده را آوردند نزد عمر كه دزدى كرده بود و عمر گفت : پايش را قطع كنيد . حضرت على ( عليه السّلام ) آيه قرآن را خواند و فرمود : اين مرد دستوپايش قطع شده سزاوار نيست پاى ديگر او قطع شود كه برايش پائى نيست كه راه رود يا او را تعزير كن يا زندانى كن . پس او را زندانى كرد .
522 - پيرهزنها از عمر داناترند .
وقتى عمر از شام برگشت تنها حركت مىكرد تا اخبار مردم را بشناسد پس به خيمه پيرهزنى رفت . پيرهزن گفت : فلانى عمر چه شد . گفت : از شام مىآيد . پيرهزن گفت : خدا او را از جانب من پاداش خوبى ندهد . گفت : چرا . گفت : از وقتى خليفه شده يك دينار يا درهم از