بعدد البيض فمانتج منها اهدوه قال عمر فانّ الابل تخدج قال علىّ ( عليه السّلام ) و البيض يمرض فلمّا ادبر قال عمر الّلهم لا تنزل بى شديدة الّا و ابو الحسن الى جنبى :
محمّد بن زبير گويد : در مسجد دمشق پيرمردى كه از كهنسالى استخوانهاى سينهاش درآمده بود ديدم به او گفتم : چهكسى را درك كردى ؟ گفت : عمر را ، گفتم : كدام جنگ را شركت نمودى ؟ گفت : يرموك ، گفتم : از چيزى كه شنيدهاى تعريف كن . گفت : با قتيبه به قصد حج رفتيم تخم شترمرغى خورديم بعد از پايان حج پيش عمر رفتيم و به او گفتيم ، گفت : از عقب من بيائيد و رفت در يكى از اتاقهاى رسول اللّه را زد زنى جواب داد پرسيد : ابو الحسن اينجاست ؛ جواب داد به صحرا رفته ، پس برگشت و گفت : با من بيائيد و رفتيم تا رسيديم به حضرت على ( عليه السّلام ) كه با دست خاكها را هموار مىكرد . پس گفت : آفرين اى امير المومنين ، عمر گفت : اينها تخم شترمرغى را در حالى كه محرم بودهاند يافتهاند . حضرت فرمود : چرا كسى را نفرستادى تا بيايم ؟ عمر گفت : من سزاوارترم كه خدمت شما برسم .
فرمود : شتران نرى را با شتران ماده بعدد تخمها باهم درآميزند و بچههاى آنان را هديه بيت اللّه كنند . عمر گفت : شتر گاهى بچه مىاندازد . حضرت فرمود : تخم هم گاهى فاسد مىشود پس چون رفت عمر گفت : بار خدايا يك كار سختى برايم پيش نيار مگر آنكه ابو الحسن در كنارم باشد .
ملاحظه : اين حديث را علّامه امينى از رياض النضر ( 25 / 50 ) و ذخائر العقبى ( 82 ) و كفايه الشنقيطى ( 57 ) آورده است .
495 - جهل عمر به آيه قرآن
مرّ عمر يوما بشابّ من فتيان الانصار و هو ضمآن فاستقاه فجدح له ماء بعسل فلم يشربه و قال انّ اللّه تعالى يقول
أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا
فقال له الفتى يا امير المومنين انّها ليست بك و لا لأحد من اهل القبلة اقرأ ما قبلها
يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها
فقال عمر كلّ النّاس افقه من عمر ( شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد 1 / 61 )
عمر روزى به جوانى از انصار گذر كرد در حالى كه تشنه بود و طلب آب كرد جوان آب را با