له عمر لا ابقانى اللّه بارض لست فيها يا ابا الحسن :
ابى سعيد خدرى گويد : با عمر حج نموديم چون داخل طواف شد رو به حجر الاسود نمود و گفت : مىدانم تو سنگى هستى كه نه ضررى دارى و نه سودى و اگر نديده بودم پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) تو را مىبوسيد هرگز تو را نمىبوسيدم پس سنگ را بوسيد . حضرت على ( عليه السّلام ) به او فرمود : بلكه او هم زيان و هم سود مىرساند و اگر تو فهميده بودى تأويل اين آيه را هرآينه مىدانستى آنچنانكه من مىگويم خدا مىفرمايد : « زمانيكه پروردگارت گرفت از فرزندان آدم از پشتهاى ايشان ذريّه آنها را و گواه گرفت آنها را بر خودشان » و چون اعتراف به پروردگار و بنده بودن خودشان كردند عهد آنها را نوشت در پارچهء نازكى و اين سنگ آن را بلعيد و قيامت اين سنگ برانگيخته خواهد شد در حالى كه دو چشم و زبان و دو لب دارد و گواهى مىدهد براى كسى كه آمد آن را در حالى كه به پيمانش وفا كرده پس او امين اللّه است پس عمر گفت : خدا مرا نگذارد در زمينى كه تو در آن نباشى .
ملاحظه : اين حديث را علّامه امينى از مستدرك حاكم ( 1 / 457 ) و سيره عمر نوشته ابن جوزى ( 106 ) و ارشاد السارى قسطلانى ( 3 / 195 ) و عمده القارى عينى ( 4 / 606 ) و جامع كبير سيوطى ( 2 / 35 ) و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ( 3 / 123 ) و فتوحات زينى دحلان ( 2 / 486 ) و . . . آورده است .
494 - جهل عمر به كفارهء تخم شترمرغ
عن محمّد بن الزّبير قال دخلت مسجد دمشق فاذا انا بشيخ قد التّوت ترقوتاه من الكبر فقلت يا شيخ من ادركت ؟ قال عمر قلت فما غزوت ؟ قال اليرموك قلت فحدّثنى بشىء سمعته قال خرجنا مع قتيبة حجّاجا فأصبنا بيض نعام و قد اجرمنا فلمّا قضينا نسكنا ذكرنا ذلك لامير المؤمنين عمر فأدبر و قال اتّبعونى حتّى انتهى الى حجر رسول اللّه فضرب حجره منها فاجابته امرأة فقال أثم ابو الحسن ؟ قالت لا فمرّ فى المقتاة فأدبر و قال اتّبعونى حتّى انتهى اليه و هو يسوّى الترّاب بيده فقال مرحبا يا امير المومنين فقال انّ هؤلاء اصابوا بيض نعام و هم محرمون قال الا ارسلت الىّ قال انا احقّ باتيانك قال يضربون الفحل قلائص ابكارا