ارجمند مرا كوچك شمردند و در مبارزه با من دربارهء امرى [ خلافت ] كه به من مربوط بود ، متحد شدند » ، آنگاه گفتند : « حقى است كه بايد آن را گرفت ، و حقى است كه بايد آن را ترك كرد . »
و آن هنگام كه شخصى به او گفت : « 1 » اى پسر ابو طالب ، تو دربارهء امر ( خلافت ) حريص هستى ، فرمود : « به خدا سوگند ! شما حريصتريد ؛ [ چرا كه ] من حقى را مطالبه مىكنم كه از آن خودم است و شما بين و من آن حايل مىشويد . »
و نيز فرمود : « به خدا سوگند ! از هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله قبض روح شده تا به امروز ، همچنان من از حق خود دور ماندهام و مستبدانه با من رفتار شده است . »
و بار ديگر فرمود : « ما حقى داريم ، اگر دادند ، و گرنه صبر خواهيم كرد ، گرچه طولانى شود . » « 2 »
و نيز در نامهاى كه به عقيل ، برادرش ، نوشت ، چنين فرمود : « خداوند از ناحيهء من قريش را جزا بدهد كه خويشاونديم را بريدند و حكومت و قدرت فرزند مادرم را از من سلب كردند . » « 3 »
و چندين بار فرمود : « نگاه كردم ، ديدم ياورى جز اهل بيتم ندارم ، بر مرگ آنها بخل ورزيدم ، چشمها را بر خاشاك فرو بستم ، با گلوى استخوان گرفته ، نوشيدنى را نوشيدم ، و بر فروخوردن خشم و امرى تلختر از حنظل شكيبايى ورزيدم . » « 4 »
هنگامى كه بعضى از يارانش از او پرسيدند : « چگونه خويشاوندان شما اين مقام را از شما گرفتند ، با اينكه از همه سزاوارتر بوديد ؟ فرمود : « اى برادر اسدى ، تو مردى متزلزل هستى ؛ در جايى كه نبايد ، و بىموقعيت ، مىپرسى ، ولى با اين همه ، پيمان خويشاوندى و حق پاسخ سؤال را دارى . پرسيدى پس بدان ؛ اينكه مىبينى با ما مستبدانه رفتار شده و حق ما را گرفتهاند ، درحالىكه نسب ما والاتر و رابطهء ما به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سخت
هامش
( 1 ) - چنانكه در خطبهء 167 آمده است .
( 2 ) - نهج البلاغه ، كلمهء 2 از كلمات قصار است كه سيّد رضى و عبده بر آن حاشيهاى نوشتهاند كه سزاوار است مراجعه شود .
( 3 ) - نهج البلاغه ، نامهء 36 .
( 4 ) - به خطبهء 26 مراجعه شود .