امام فراوان مىگفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهام فرمود : « أنت ولىّ كلّ مؤمن بعدى ؛ تو ولىّ تمام مؤمنان ، پس از من ، هستى . » مكرّر اين حديث را از قول رسول خدا نقل مىكرد كه به او فرموده است : « أنت منّى بمنزلة هارون من موسى . » و چقدر اين حديث را بازگو مىكرد كه در روز غدير خم ، پيامبر فرمود : « ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم ؟ قالوا : بلى ! قال : من كنت وليّه فهذا علىّ وليّه ؛ آيا من نسبت به جان مؤمنان ، بر خودشان اولى نيستم ؟ گفتند :
بلى ، فرمود : هركس من ولىّ او هستم ، اين على ولىّ اوست . » « 1 »
و بسيارى ديگر از احاديثى كه قابل انكار نيست و آن حضرت آنها را بين افراد موثق و ارزشمند انتشار داد . اين تمام چيزهايى بود كه در آن اوقات ، مىتوانست اعلام كند كه :
« ابلاغ به اندازهء لازم بود ، ولى بر افراد اثرى نبخشيد . »
وى در روز شورا اتمام حجت كرد ، اهل شورا را انذار فرمود ، و با تمام خصايص و مناقبش با آنان احتجاج كرد . در ايام خلافتش نيز بسيار با مظلوميت احتجاج كرد ، و در منبر شكايت را سر داد تا آنجا كه بر منبر فرمود : « سوگند به خدا ! فلانى رداى خلافت را بر تن پوشيد ، درحالىكه خوب مىدانست ؛ من نسبت به خلافت همچون محور سنگ آسيابم ، سيل علوم از وجود من سرچشمه مىگيرد و مرغ فكر هيچكس به قلهء فضايل من راه نمىيابد ، من لباس سادهترى را پوشيدم و دامن خود را از آن فرا پيچيدم .
مىانديشيدم ؛ آيا با دست تنها [ براى گرفتن حق خود ] بپاخيزم ؟ يا در دل اين ظلمت و تاريكى كه به وجود آمده است ، شكيبايى ورزم ؟ [ در وضعى ] كه بزرگسال را از كار مىاندازد ، طفل و افراد كمسن را پير مىكند ، و افراد مؤمن را آنچنان به رنج وامىدارد تا به پروردگارشان ملحق شوند ، ديدم صبر و شكيبايى عاقلانهتر است ، صبر كردم اما همچون كسى كه خاشاك در چشمش باشد و استخوان راه گلويش را گرفته باشد ، مىديدم ميراثم به غارت مىرود » ، تا پايان خطبهء شقشقيه . « 2 »
چقدر آن حضرت فرمود : « خدايا ، من از تو ، در برابر قريش و كسى كه آنها را اعانت مىكند ، استعانت و كمك مىجويم ، « 3 » آنها خويشاوندى مرا قطع كردند ، مقام بلند و
هامش
( 1 ) - چنانكه در آخر نامهء 23 آن را آورديم ، ابن ابى عاصم آن را نقل كرده است .
( 2 ) - خطبهء سوم نهج البلاغه .
( 3 ) - به خطبهء 167 يا صفحهء 103 ، جزء دوم نهج البلاغه مراجعه شود .