بشيء من العلم ، فكتب إليه أنّ العلم كثير ، و لكن إن قدرت أن لا تسيء إلى من تحبّه فافعل ، قال عليه السّلام : فقال له الرّجل : و هل رأيت أحدا يسيء إلى من يحبّه ؟ فقال له : نعم ، نفسك أحبّ الأنفس إليك ، فإذا أنت عصيت اللّه فقد أسأت إليها .
هامش
عطاى نفيس و فاخرى از علم و دانش به من بنما ، ابو ذر به او نوشت : همانا علم و دانش بسيار است ولى اگر توانائى دارى كه بدى نكنى در حق كسى كه او را دوست دارى پس چنين كن ، حضرت فرمود : آن مرد بابى ذر گفت : آيا ديدهاى كه كسى بدى كند در حق آنكه او را دوست دارد ؟ ابو ذر به او گفت : آرى ، خودت محبوبترين اشخاص نزد خود هستى و هر گاه نافرمانى خداوند كردى ، در حق نفس خويش بدى كردهاى .گر همى خواهى حيات و عيش خوش * گاو نفس خويش را اول بكش
شد همه بر بادت ايام شباب * بهر دين ننمودهاى يكدم شتاب
عمرت از پنجه گذشت و يك سجود * كت به كار آيد در اعمالت نبود
تا كه دانستى زيانت را ز سود * توبهات نسيه گناهت نقد بود
غرق درياى گناهى تا بكى * و ز معاصى روسياهى تا بكى
جد تو آدم بهشتش جاى بود * قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه ناكرده گفتندش تمام * مذنبى مذنب برو بيرون خرام
تو طمع دارى كه با چندين گناه * داخل جنت شوى اى روسياه
چاه مظلم گشت ظلم ظالمان * اين چنين گفتند جمله عالمان
اى كه تو از ظلم چاهى ميكنى * و ز براى خويش دامى مىتنى
گرد خود چون كرم پيله بر متن * بهر خود چه ميكنى اندازه كن
مار نفست را بكش از ابتدا * ور نه مارت گردد آخر اژدها
ليك هر كس مور بيند مار خويش * تو ز صاحبدل كن استفسار خويش
صورت نفس ار بجوئى اى پدر * قصهء دوزخ بخوان با هفت در
چون كه جزو دوزخ است اين نفس ما * طبع كل دارد هميشه جزوها
خشم تو جزء سعير و دوزخ است * هين بكش اين دوزخت را تا دم است
چون ز خشم آتش تو در دلها زدى * مايهء نار جهنم آمدى
نار بيرونى بآبى بفسرد * نار شهوت تا بدوزخ ميبرد
نار شهوت را چه چاره نور دين * نوركم اطفاء نار الكافرين
چه كشد اين نار را نور خدا * نور ابراهيم را ساز اوستا
تا ز نار نفس چون نمرود تو * وارهد اين جسم همچون عود توطرائف الحكم - 9 -