دارند ، كه درون آنها پر از شهوات ، و دلهايشان پيوسته متوجّه چهرههاى زيباست ، و اين اشعار فقط آنچه را در دل اين مستمعان جا دارد به حركت درمىآورد . در نتيجه آتش شهوت در قلوب آنها شعلهور مىشود ، و نعرهها برمىآورند ، و به وجد مىآيند . و چون بيشتر اين اشعار يا همهء آنها مايهء پديد آمدن نوعى فساد است سزاوار نيست جز شعرهايى كه گوياى اندرز و حكمت است آن هم براى استشهاد و مثل به كار گرفته شود . پيامبر ( ص ) فرموده است : « همانا پارهاى از شعرها حكمت است . » « 43 » و اگر اهل مجلس را خواصّ و برگزيدگان تشكيل دهند ، و معلوم باشد كه دلهاى ايشان را دوستى حقّ تعالى فرا گرفته ، و جز آنان ديگرى در مجلس نباشد ، خواندن شعرى كه ظاهر آن اشاره به خلق است زيانى ندارد ، زيرا شنونده آنچه را مىشنود به چيزى كه بر دل وى مستولى است حمل مىكند . از اين رو جنيد براى ده و اندى از مردم سخن مىگفت ، و اگر شنوندگان بسيار مىشدند لب فرو مىبست ، و هرگز اهل مجلس او به بيست تن نرسيد . گروهى بر در خانهء ابن سالم گرد آمدند و به او گفتند : ياران تو حاضر شدهاند ، براى آنان سخن بگوى ، پاسخ داد : اينان اصحاب من نيستند ، بلكه اصحاب مجلسند . يعنى اصحاب من خواصّ مردمند .
امّا شطح : مراد ما از آن دو نوع گفتارى است كه برخى از صوفيان بر زبان راندهاند ، يكى ادّعاهاى دور و دراز آنهاست دربارهء عشق به خدا و وصال او كه آنان را از تكاليف ظاهرى بىنياز مىكند ، تا آن جا كه گروهى از آنها مدّعى اتّحاد با خدا ، برداشته شدن حجاب ، مشاهده با چشم سر ، و گفتگوى روبرو با حضرت حقّ شدهاند ، و مىگويند : به ما چنين گفته شد ، و ما چنين گفتيم ، و در اين مورد به حسين حلّاج كه به سبب گفتن اين گونه سخنان به دار آويخته شد تشبّه مىجويند ، و به گفتار او كه انا الحق ( من خدايم ) مىگفت : و به آنچه از بايزيد بسطامى نقل مىكنند كه سبحانى سبحانى ( منزّهم منزّهم ) سر مىداده
هامش
( 43 ) سنن ترمذى ، ابواب الادب ، احاديث درباره اين كه پارهاى از شعرها حكمت است ، ج 10 ، ص 278 .