« حكايت زاغ و حواصل »
بود همچون بوم زاغى روز كور * جا گرفته بر لب درياى شور
بود زان درياى شور آبش خورش * دادى آن شورابه طعم شكرش
از قضا مرغى حواصل نام او * حوصله سرچشمهء انعام او
سايهء دولت به فرق او فكند * نامدش شورابهء دريا پسند
گفت پيش آئى ز شورى در گله * كاب شيرينت دهم از حوصله
گفت ترسم ز آب شيرين چون چشم * طعم آب شور آيد ناخوشم
ز آب شيرين مانم و گردد نفور * طبع من ز آبش خور درياى شور
در لب دريا نشسته روز و شب * در ميان هر دو مانم تشنه لب
به كا سازم هم به آب شور خويش * تا نيابد رنج بىآبيم پيش
« شعر »
يك جهان جان خواهم و چندان امان از روزگار * كان جهان جان را بر آن جان جهان سازم نثار
« شعر »
اگر دلبر بما جور آزمايست * همانش در دل و در ديده جايست
گر از ما دير دير آيد بيادش * حقوق خدمت ما ياد بادش
دلش را مهر با ما كم مبادا * دل ما بيغمش خرم مبادا
بكام دوستاران باد كارش * دعاى دلفگاران باد يارش
« قطعه »
عزيمت كرد روزى عنكبوتى * كه بهر خود كند تحصيل قوتى
به جائى ديد شهبازى نشسته * ز قيد دست شاهان باز رسته
بگرد آن تنيدن كرد آغاز * كه تا بندد پر و بالش ز پرواز
زمانى كار در پيكار او كرد * لعاب خود همه در كار او كرد