تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
اين مفرح بهر هر مخمور نيست * لايق آن جز دل پر نور نيست عالمى آشفتهء سوداى او * پاك ازين بى گوهران درياى او اين گدايان را كه بينى بىخبر * خود پرستانند از ايشان در گذر ساقيا جام صبوحى در خور است * كز مىدوشين مرا درد سر است خيز تا يك دم كه جيحون در كشيم * خط بگرد ربع مسكون در كشيم عالمى بينم ز دل بىدل همه * طالب دريا و در ساحل همه ساقيا مى ده كه اين افسانه بود * آنچه گفتم وصف او خمخانه بود طول و عرضى خواستم اين نامه را * مصلحت نامد شكستم خامه را
« شيخ عراقى »
حبذا عشق و حبذا عشاق * حبذا ذكر دوست با عشاق عششق بر هر دلى كه سر بر زد * خيمه از علم و عقل برتر زد انما العاشقون مذبوحون * عند باب الحبيب مطروحون اى كه عاشق نئى حرامت باد * زندگانى كه مىدهى بر باد لذت عشق عاشقان دانند * پاك بازان جان فشان دانند ساقيا باده صبوح بده * عاشقان را غذاى روح بده اى كه بر ياد لعل دل جويت * باده‌ها خورده مستم از بويت نفسى باز پرس مستان را * راحتى بخش مىپرستان را سوختم سوختم در آتش شوق * بى خودم كن دمى زبادهء ذوق تا بكوى تو راه برگشتم * جز تو از هر چه بود بر گشتم اى غم تو مجاور دل من * در زمانه غم تو حاصل من تا دلم باد مبتلاى تو باد * تا مرا ديده در قفاى تو باد مرحبا مرحبا محبت دوست * كز درون آمده نه از ره پوست دلم از جز تو خانه خالى كرد * با تو سوداى لاابالى كرد