اين مفرح بهر هر مخمور نيست * لايق آن جز دل پر نور نيست
عالمى آشفتهء سوداى او * پاك ازين بى گوهران درياى او
اين گدايان را كه بينى بىخبر * خود پرستانند از ايشان در گذر
ساقيا جام صبوحى در خور است * كز مىدوشين مرا درد سر است
خيز تا يك دم كه جيحون در كشيم * خط بگرد ربع مسكون در كشيم
عالمى بينم ز دل بىدل همه * طالب دريا و در ساحل همه
ساقيا مى ده كه اين افسانه بود * آنچه گفتم وصف او خمخانه بود
طول و عرضى خواستم اين نامه را * مصلحت نامد شكستم خامه را
« شيخ عراقى »
حبذا عشق و حبذا عشاق * حبذا ذكر دوست با عشاق
عششق بر هر دلى كه سر بر زد * خيمه از علم و عقل برتر زد
انما العاشقون مذبوحون * عند باب الحبيب مطروحون
اى كه عاشق نئى حرامت باد * زندگانى كه مىدهى بر باد
لذت عشق عاشقان دانند * پاك بازان جان فشان دانند
ساقيا باده صبوح بده * عاشقان را غذاى روح بده
اى كه بر ياد لعل دل جويت * بادهها خورده مستم از بويت
نفسى باز پرس مستان را * راحتى بخش مىپرستان را
سوختم سوختم در آتش شوق * بى خودم كن دمى زبادهء ذوق
تا بكوى تو راه برگشتم * جز تو از هر چه بود بر گشتم
اى غم تو مجاور دل من * در زمانه غم تو حاصل من
تا دلم باد مبتلاى تو باد * تا مرا ديده در قفاى تو باد
مرحبا مرحبا محبت دوست * كز درون آمده نه از ره پوست
دلم از جز تو خانه خالى كرد * با تو سوداى لاابالى كرد