« ميرحسينى سادات »
باز طبعم را هواى ديگر است * بلبل جان را نواى ديگر است
باز شهباز دلم پرواز كرد * اين چه رسم است اين كه باز آغاز كرد
در مشام من چو گل دارد اثر * اين نسيم از باغ خلد آيد مگر
طبع را الهام روحانى است اين * يا مگر تلقين ربانى است اين
اين همه آب حيات از جوى تو * عقل را سر رشته گم در كوى تو
كفر و ايمان عرصه ميدان تو * گوى دلها در خم چوگان تو
آتش شوقت جهانى سوخته * بى تو شمع هيچ كس نفروخته
خطبه بر نام تو خوانند اين همه * از تو جز نامى ندانند اين همه
اى پر از غوغاى تو بازار دل * حيرت و سودا است با تو كار دل
اى مبرا از خيالات و گمان * اى منزه از اشارات و بيان
چون كمال دانشم نادانى است * چارهء كارم همه حيرانى است
مهر خود كن تا بخوانندم همه * داغ خود كن تا بدانندم همه
بر سر كوى خودم خرسند كن * آنچه من گسستهام پيوند كن
بد بسى كردم نكو پنداشتم * هيچ جاى آتشى نگذاشتم
اى شب افروز سحر خيزان راه * هم چو شب دارم دل نامه سياه
اى اميد نااميدان كوى تو * هر دو عالم را اشارت سوى تو
پيش از آن كز تن توانائى رود * رحمتى كن ور نه رسوائى شود
خاكدان دارم نه جعد خاكسار * شاه بازم كى كنم صعوه شكار
همدمى جستم برون زين تنگناى * ز آن كه دلگير آمد اين محنت سراى
چنگ از اين ساز مخالف داشتم * پرده اين بينوا بگذاشتم
يك شبى ميخانه را در مىزدم * خيمه در بزم قلندر مىزدم
من به جان از دست ديو پرستيز * بانك برزد هاتف دولت كه خيز