تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
هر كه در خواب است بيدارش مكن * وانكه مستى كرد هشيارش مكن شاهد دولت در آغوش خود آر * دست ازين معشوق هر جائى بدار چون تو بگذشتى ازين بالا و پست * گلبنى بينى در اين صحرا كه هست زير هر برگى گلى خوش اخترى * بيخ او بگذشته از تحت ثرى شاخ او از لا مكان سر بر زده * سايه او عرش را بر سر زده يك جهان به معنى صد هزار * نو عروس فارغ از رنگ و نگار گل بهر رنگى نموده شاخ او * اى خوشا مرغى كه شد گستاخ او عشق شورانگيز بايد مرد را * تا صلائى در دهد اين درد را ساقيا مى ده كه مى ما را سزاست * هر گدائى مير اين مجلس كجاست نغمهء داود بر كش ساعتى * از زبور خود بخوان چند آيتى خوش بخوان اى بلبل شيرين سخن * تا به كى دل بستهء دير كهن بشكن اين گوهر كه مقدارش نماند * در دو عالم يك خريدارش نماند مرغ زيرك باش بگسل دام را * خاك ره بر سر فكن ايام را چون تك آهو ندارى در نبرد * اى زبان بسته در اين صحرا مگرد بيشه پر شير است از آن پرهيز كن * چون پلنگان سوى بالاخيز كن اى غريب خسته در تابى هنوز * كاروان بگذشته در خوابى هنوز درد اگر قسم تو باشد نوش كن * صافش انگار اين سخن در گوش كن پرتو عشق آمد اين افسانه نيست * آشنا داند كه اين بيگانه نيست شهسوار عشق چون لشكر كشد * جامه را در خدمت چاكر كشد عقل گويد جبه و دستار كو * عشق گويد خانه خمار كو عقل مىگويد پريشانى مكن * عشق مىگويد كه نادانى مكن عقل گويد كارسازى مىكنم * عشق گويد سرفرازى مىكنم عقل گويد كدخدائى مىكنم * عشق گويد پارسائى مىكنم ساقيا بگذشت باد برگ ريز * بلبلان را بلبله بردار و خيز
خزائن ( فارسى ) — صفحة 259 | حسن حسن زاده آملى / المحقق النراقي