ساقيا مى ده كه بزم آراستم * مست گشتم و ز جهان برخاستم
صبر كم جو از دل شيدا كه نيست * نام هشيارى منه بر ما كه نيست
صوفيان صاف را آواز ده * عرشيان را شربت دمساز ده
اهل دل را جمع كن تا مى خوريم * آخر اندوه جهان تا كى خوريم
بزمگاه ما قلندر وار كن * خاك را در ديده اغيار كن
اى نسيم صبح بر اصحاب زن * خاكيان را آتشى بر آب زن
ساقيا جامى كه جان نو دهد * بر دل شوريده داغ نو نهد
مست كن پرواى هشياريم نيست * اين نمايشها كه پنداريم نيست
چار سوى نيستيم آباد كن * از غبار هستيم آزاد كن
خواجه در بازار پندارى هنوز * مبتلاى ريش و دستارى هنوز
رو قفا مى خور نهان و آشكار * كز قفا خوردن به بينى روى كار
مذهب مردان بود جان باختن * با بلاى هر دو عالم ساختن
خوب گفت آن مقتداى اهل دل * عشق بازى نيست كار آب و گل
بنده آزاد شو اين راه را * تا بيابى قدر اين درگاه را
اى سليم القلب دشوار است كار * تا نه پندارى كه پندار است كار
نيست گشتى چيست دعواى بلند * عمر بگذشت اين عمارت نيز چند
گنج خواهى در خرابى گام زن * آتش اندر بيخ ننگ و نام زن
اى نو آموز دبيرستان عشق * جهد كن تا گردى ابجد خوان عشق
ساقى آمد جام جان افروز داد * بلبلان را مژده نو روز داد
عندليب باغ وصل شوق دوست * اهل مجلس را برون برده ز پوست
گرد هستى ها ز دامن روفته * پاى همت بر دو عالم كوفته
حاضران جمع يك رنگ آمده * شيشه اغيار بر سنگ آمده
مجلس خاص است جاى عام نيست * پختهاى بايد كه كار خام نيست
خرمى كز مژده جانان رسيد * بوى پيراهن سوى كنعان رسيد
خزائن ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: حسن حسن زاده آملى
ص٢٦٠