تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
ساقيا مى ده كه بزم آراستم * مست گشتم و ز جهان برخاستم صبر كم جو از دل شيدا كه نيست * نام هشيارى منه بر ما كه نيست صوفيان صاف را آواز ده * عرشيان را شربت دمساز ده اهل دل را جمع كن تا مى خوريم * آخر اندوه جهان تا كى خوريم بزمگاه ما قلندر وار كن * خاك را در ديده اغيار كن اى نسيم صبح بر اصحاب زن * خاكيان را آتشى بر آب زن ساقيا جامى كه جان نو دهد * بر دل شوريده داغ نو نهد مست كن پرواى هشياريم نيست * اين نمايش‌ها كه پنداريم نيست چار سوى نيستيم آباد كن * از غبار هستيم آزاد كن خواجه در بازار پندارى هنوز * مبتلاى ريش و دستارى هنوز رو قفا مى خور نهان و آشكار * كز قفا خوردن به بينى روى كار مذهب مردان بود جان باختن * با بلاى هر دو عالم ساختن خوب گفت آن مقتداى اهل دل * عشق بازى نيست كار آب و گل بنده آزاد شو اين راه را * تا بيابى قدر اين درگاه را اى سليم القلب دشوار است كار * تا نه پندارى كه پندار است كار نيست گشتى چيست دعواى بلند * عمر بگذشت اين عمارت نيز چند گنج خواهى در خرابى گام زن * آتش اندر بيخ ننگ و نام زن اى نو آموز دبيرستان عشق * جهد كن تا گردى ابجد خوان عشق ساقى آمد جام جان افروز داد * بلبلان را مژده نو روز داد عندليب باغ وصل شوق دوست * اهل مجلس را برون برده ز پوست گرد هستى ها ز دامن روفته * پاى همت بر دو عالم كوفته حاضران جمع يك رنگ آمده * شيشه اغيار بر سنگ آمده مجلس خاص است جاى عام نيست * پخته‌اى بايد كه كار خام نيست خرمى كز مژده جانان رسيد * بوى پيراهن سوى كنعان رسيد