باسم
بها :
مشو فريفتهء دور چرخ دولايى * در اين سرا چه نشينى كه تا خبر يا بى
جهان بى سر و پائى كه خاك بر سر او * ترا بباد عدم بر دهد ز بى آبى
چون تراب بر سر جهان بى سر و پا در آيد و ترا بباد رود بها شود ، و مىتواند شد كه مراد از بى سر يعنى با سر او باشد و چون بى با شود بها شود .
باسم
ميرزا احمد و مير محمد :
از پير مغانم سخنى هست بذكر * كز مكر جهان مجو پناهى جز سكر
مىخواه كنار يار و آن گه لب آب * چون جمع شود هيچ مگو إلا شكر
از كنار آب يك دفعه الف مراد است و يك بار ميم و مراد از شكر حمد است .
باسم
همام و هاشم و هشام
از مهر تو تا يك سر مو در دل ما هست * ما را نه غم مهر نه انديشه ما هست
از سر مو يك دفعه ميم و يك دفعه شين مراد است و دل ماه هام است « 1 » .
باسم
مجدالدين و تاجالدين :
روى مستى نهادهام به جدل * تا كنم ابتداء صورت حال
هر زمان نكته ايست رمز شرف * همه از دين همى رسد به كمال
روى مستى ميم است چون به جدال رسد مجدال شود و اگر تا ابتداء شود تاج دال شود ، و چون هر يك بدين كامل شود مطلب حاصل شود .
باسم
حسين كه از هر يك از مصراعين بيرون مىآيد « 2 » :
هامش
( 1 ) - مو به عربى شعر است پس سر آن شين مىشود و دل به عربى قلبست و قلب ماه هام مىشود .
( 2 ) - باسم حسن :لب حبيب به دندان گرفتم و گفتم * ز هى حلاوت لب لا إله الا اللهلب حبيب « ح » است و دندان به عربى « سن » باشد پس لب حبيب به دندان گرفته شود حسن گردد .