چون عقيق لا مرا بيند و دو قاف خود دهد على شود .
باسم
ميرأمان
چون دل آرام در ميان آيد * چون نباشى دلا تو هم شايد
دلا رام كه در ميان آيد و دلا رفت ميرامان شود .
باسم
بهرام :
ما ره بسراى دوست برديم بنام * در پيش سراى بازگشتيم تمام
پيش سراى ما ره « ب » است چون بازگشت بهرام شود .
باسم
محيى :
دانى كه كشتنى است رقيب ستيزه كار * او را ببزم زنده دلان زنده درميار
چون زنده كه حى است در « مى » آورده شود محيى شود .
باسم
شهاب :
ماه چون با ابر گردد همعنان * هر دو را بگذار نام يار خوان
از ماه شهر مراد است و چون راء او و راء ابر گذاشته شود شهاب شود .
باسم
نصير :
دائماً فكر شرف اندوه دلدارى بود * چون نصيب اوست مىكوشد كه آن بارى بود
چون آن « با » يعنى باى نصيب « ر » شود نصير شود .
باسم
شيخ :
از جوانى چو در گذشت شرف * دل ز پيرى بكنج خلوت بست
چون در يعنى باب از شاب برود « شين » ماند و دل پيرى يعنى شيب « يا » است و كنج خلوت « خاء » است .
باسم
نجم :
نور چشمست نام دلبر من * ياد راوى نافع ار نكنى