باسم
نظام :
نگار من چه شرف شد ز جان كمينه غلامش * گمان نبرده كه گردد نشان دهند ز نامش
گمان نبرده مرادف ظن است و چون او بگردد نظام مىشود .
« افراسياب »
افسر سر ياب نام سر مبر * جز به نيكوتر زبانى ايشرف
چون افسر سر ياب شود أفسر ياب شود چون سر را به نيكوتر زبانى كه عربى است بيان كنى افراسياب شود .
معما
باسم إمام :
مادر دل خويش نام دلبر دانيم * و از بيم زبان خلق پنهان خوانيم
مراد از خويش ما است و قلب آن ام است ، چون ما در ميان آن در آيد امام شود .
« شعر در تصحيف »
تا خوى بد پدر نگيرد يا رب * آن در يگانه زود گردد سم سم
مراد از سم سم تصحيف آن است يعنى يتيم يتيم .
باسم
عطا :
اى بحربر گزيده كه غواص كردهء * در بحر فكر خاطر در دانه پنج را
در شش در است مهره فكرم كه نام كيست * پنجى گرفته از دو طرف نقش پنج را
مراد از پنج اول ظاهر است كه نه است و از پنج « را » هزار است ، و نقش آن يكى عين است كه مصحف غين است و يكى الف است .
حاجى
محّمد :
در كعبه وصالت اگر مىدهند بار * اركان حج تمام كن و شكر حق گذار
اركان حج « ح » و « ج » است و مراد از تمام كردن آن است كه « ح » را حا ، « ج » را جيم كنى و مراد از شكر حمد است .