باسم
جلال :
تا صيت دولت تو رفيق صبا شده * بر جان خصم نام تو كوه بلا شده
كوه يعنى جبل باى آن لا شود جلال شود .
باسم
أبوالمكارم :
او بى دلست و مهر ز عالم بريده است * كارام جسته دور ز آزاد سر و خويش
چون « ب » در دل « او » شود ابو شود و مهر كه عين است از عالم برود الم بود ، كارام كه آزاده سروى كه الف دوم است كه بغيرى نبشسته نيست برود كارم شود .
باسم
خليل الله
صورتى حال كه دور از روى آن دارد شرف * لال باشد و ابله و أبكم خرد در وصف آن
صورت حالى خالى است - بخاء مفتوحه - و چون از الف كه روى او است دور شود خلى شود ، و لام ثانى و الف لام از لال حاصل شود و تتمه از و ابله كه از و اب كم شود .
باسم
كريم :
فدا كر آيد بقتل من ز قديم * نيست اين شيوه بدعت محدث
چون از قديم كر آيد كريم شود .
باسم
لقمان :
زاهد همه تزوير و ريا مىداند * رسم وره عاشقى كجا مىداند
در خرقهاش اين دغل كه از حد بگذشت * در داق مغان نيست خدا مىداند
چون « دغ » از دلق مغان بيفتد لقمان مىشود .
باسم
كمال :
آستين بر عالم افشان كو سر و پائى ندارد * هر كه نام نيك خواهد اين سخن بر دل نگارد
آستين « كُم » است و عالم بىسر و پا « ال » است .