تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
از شرف گفتم حديثى بشنوى گفتا كه نه * كو غم دل گويد و از حد گذشته است اين حديث
باسم ولى :
جان فدا كرد به راهت شرف اى مهر گسل * چه شود گر ز سر لطف دهى وى را دل
سر لطف لام است چون دل وى شود ولى شود . معما باسم بايزيد :
بازى كه بود بر سر دست چو تو شاهى * شايد كه شرف طعمه دهد از دل ريشش
مراد از دست يد است و دل ريش ياء و تتمه ظاهر است باسم مجد الدين :
يكدم از مسجد برون نه پاى وسواس اى خطيب * نقش آنان جو كه دارند از حضور دل نصيب
مراد از آنان الذين است و نقش آن الدين است . معما باسم خضر :
ز اسما مثلثى كه غشش حاصل است و بس * مشروح بشنوى زمن اى حبر المعى او را برابر است بهم مركز و محيط * نصف محيط مغربيش سدس مطلعى
معما باسم حمزة :
بخانهء شرف آفتاب كيوان روش * مقام خويش بناهيد داد و ره برداشت
« 1 »
هامش
( 1 ) - مرحوم غلامحسين جونپورى صاحب زيج بهادرخانى در آن زيج گويد كه هر كوكب را از بروج خانهء شرف است به درجهء معين چون در آن خانه نقل كند قوت شرف او ابتدا نمايد و متزايد تا به درجه شرف رسد و اين وقت بغايت اين قوت رسيده باشد و به تدريج كمتر شود تا آن كه از بيت آن شرف بيرون آيد و شرف آفتاب در حمل به درجه 19 باشد - الخ - پس خانه شرف آفتاب حمل مىشود انتهى ، بدانكه كيوان فارسى زحل است و علامت ستارگان هفتگانه سياره حرف آخر آنها باشد يعنى « ر » علامت قمر و « س » علامت شمس و هكذا چنان كه مرحوم خواجه در فصل هفتم سى فصل در معرفت تقويم تصريح نموده و در مدخل منظوم آمده است :چون بدانستى از بروج رقم * رقم اختران ببايد هم آخرين حرف نام هر اختر * بدلش مينگار در دفترو مرادش از دفتر دفتر تقويمى است .