« سعدى »
چه مىدانستى افتادن به ناچار * نبايستى چنين بالا نشستن
به پاى خويش رفتن به نبودى * كز اسب افتادن و گردن شكستن
« نظامى »
خوشا روزگارى كه دارد كسى * كه بازار حرصش نباشد بسى
به قدر پسندش شمارى بود * كند كارى ار مرد كارى بود
نه بذلى كه طوفان بر آرد ز مال * نه صرفى كه سختى در آرد به حال
چنان زى كه زان زيستن ساليان * تو را سود و كس را نباشد زيان
« وله »
خراميدن لاجوردى سپهر * همان گرد بر گشتن ماه و مهر
مپندار كز بهر بازى گريست * سراپردهاى اين چنين سرسريست
درين پرده يك رشته بيكار نيست * سر رشته بر ما پديدار نيست
نه زين رشته سر مىتوان تافتن * نه سر رشته را مىتوان يافتن
كه داند كه فردا چه خواهد رسيد * ز ديده كه خواهد شدن ناپديد
كرا مرده از خانه بر در نهند * كرا تاج اقبال بر سر نهند
« وله »
كودكى از جملهء آزادگان * رفت برون با دو سه همزادگان
پاى چو در راه نهاد آن پسر * پويه همى كرد و درآمد بسر
پايش از آن پويه درآمد ز دست * مهر دل و مهرهء پايش شكست
شد نفس آن دو سه همسال او * تنگتر از حادثهء حال او
آنكه ورا دوست ترين بود گفت * در بن چاهيش ببايد نهفت
تا نشود راز چو روز آشكار * تا نشويم از پدرش شرمسار
عاقبت انديشترين كودكى * دشمن او بود از ايشان يكى
گفت همانا كه از اين همرهان * صورت اين حال نماند نهان