« وله »
آنان كه شمع آرزو در بزم وصل افروختند * از تلخى جان كندنم از عاشقى وا سوختند
دى مفتيان شهر را تعليم كردم مسأله * و امروز اهل ميكده رندى ز من آموختند
چون رشتهء ايمان من بگسسته ديدند اهل كفر * يك رشته از زنار خود بر خرقهء من دوختند
يا رب چه فرخ طالعند آنان كه در بازار عشق * دردى خريدند و غمى دنيا و دين بفروختند
در گوش اهل مدرسه يا رب بهائى شب چه گفت * كامروز اين بيچارگان اوراق خود را سوختند
« شيخ علينقى »
گفته در جائى شكايت كرده از جورم نقى * حاشا لله كى كجا كذب افترا بهتان غلط
« حكايت زاغ و حواصل منظوماً »
بود همچون بوم زاغى روز كور * جا گرفته در لب دريا شور
بود از درياى شور آبش خورش * دادى آن شورابه طعم شكرش
از قضا مرغى حواصل نام او * حوصله سر چشمهء انعام او
سايه دولت بفرق او فكند * نامدش شورابه دريا پسند
گفت پيش آئى ز شورى در گله * كاب شيرينت دهم از حوصله
گفت ترسم كاب شيرين چون چشم * طعم آب شور گردد ناخوشم
ز آب شيرين مانم و گردد نفور * طبع من ز آبشخور درياى شور
بر لب دريا نشسته روز و شب * در ميان هر دو مانم تشنه لب
به كه سازم من به آب شور خويش * تا نيايد رنج بىآبيم پيش « 1 »
هامش
( 1 ) - شعر از هفت اورنگ جامى است .