حكايت 341
قاآنى ، پريشان ، ص 31 : « حكايت - طايفهء دزدان بر سر كاروانى ريختند و هريك به حكم عقل به معقلى گريختند . قضا را يكى از اهل كاروان در زير دست و پاى درازگوشى پنهان شد . دزدى او را بديد . آستينش گرفت كه بيرونش كشد و به خونش كشد . بىچاره گفت : مرا رها كن كه من كرّهء خرم . دزد بخنديد و گفت : با اين كار محلّ انكار نيست و با اين رفتار حاجت به گفتار ندارى ، ليكن متحيّرم كه اين درازگوش نر است و با اين حال محال نمايد كه تو از او به وجود آمده باشى ! گفت : معذورمدار كه اكنون روزگار دراز است كه مادرم مرده و در خدمت پدرم به سر مىبرم .
قطعه
آدمى را به عقل و هوش شناس * نه به چشم و زبان و گوش و دهان
خر از آن آدمى بوَد بهتر * كه شود زير پاى خر پنهان » .
حكايت 357
عطار ، اسرارنامه ، ص 103 :
الحكاية و التّمثيل
يكى ديوانهء استاد در كوى * جهانى خَلق مىرفتند هر سوى
فَغان برداشت اين ديوانه ناگاه * كه از يك سوى بايد رفت و يك راه
به هر سويى چرا بايد دويدن * به صد سو هيچجا نتوان رسيدن
حكايت 454
اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 93 : « لطيفه - آوردهاند كه روزى بهلول داخل مسجدى شد ديد كه مردى سر به ديوار مسجد گذاشته غمگين و متفكّر و پيوسته آه از نهاد مىكشد . بهلول پرسيد كه : اى مرد ! تو را چه مىشود ؟ آن مرد پريشان گفت : تو كه چارهء درد مرا نمىدانى چه مىپرسى . بهلول گفت : من برادر