تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 876

مساهمون:

ص٨٧٦

حكايت 292

اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 83 : « لطيفه - آورده‌اند كه مرد فقيرى در اصفهان هميان آردى به دوش گرفته به خانهء خود مىرفت . چون بر در خانه رسيد ، پريشانى خود را به ياد آورده گفت : بار خدايا ! كريما ! گره از كار بستهء من بگشا و مرا از اين فقر و فاقه خلاصى ده . در اين حين ، سر انبان باز شد و مجموع آرد در آب ريخت . آن مرد گفت : خداوندا ! چهل سال است خدايى مىكنى گرهء كار را با گرهء هميان فرق نكردى ، يا آن‌كه گرهء انبان را آسان‌تر ديدى » .

حكايت 295

اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 43 : « آورده‌اند كه مردى در طاق مسجدى بوده كه فقيرى رفته اظهار فقر مىنمايد و آن مرد از بالا آواز مىدهد كه : اى بندهء من ! طنابى حاضر كن به كمر خود بسته تا تو را نزد خود آورم و مطلب تو حاصل شود . آن مرد فقير روان به خانهء خود گرديده طنابى برداشت و بيامد در نهايت اميدوارى بر كمر خود بسته و سر طناب را بالا انداخت . آن مرد سر طناب را بگرفت و شروع كشيدن نمود . چون قدرى ماند كه بر بالا رسد ، دست از طناب بازداشته كه آن فقير بر زمين خورد و تيزى بداد . آن مرد آواز داد كه : اى بندهء من ! به يك زمين خوردن « گ . . . ى » ! فقير گفت : هنوز من بودم كه « گ . . . م » ، اگر تو بودى « مى . . . ى » » .