از تنخواه خود كشيدم . آن قاضى نيز همهء اموال مرا بگرفت ، من نيز روى وطن نداشته آمده در كنج مسجد به سر مىبرم . چون بهلول اين سخن را بشنيد ، آن مرد را تسلّى داده از مسجد بيرون آمد نزد خليفه رفت گفت : يا خليفه ! مىخواهم كه فلان قريه را به من عطا فرمايى كه به جهت خود زراعت كرده باشم كه وجه معاش خود كنم . خليفه قبول نموده و خواهش او را معمول داشت و همان قريه را به بهلول بخشيد . پس بهلول چندين ديگهاى بزرگ از سركار خليفه بار شتران كرده روانهء آن قريه گرديدند و همگى را گندم ريخته و پر از آب نمود بجوشانيد و تحويل قاضى مذكور نمود و گفت : اينها را بايد تو به دست خود پاشيده تا آنكه سبز شود و هر دانه گندم پانزده شاخ بايد برويد و هر شاخى پانزده دانه شود و هر پانزده دانه پانزده من گردد و هر پانزده من پانصد من و هر پانصد من پنج هزار من و هر پنج هزار من پانصد هزار من مىشود ، قاضى گفت : يا بهلول ! گندم جوشيده دوباره سبز نخواهد شد . بهلول قبول نكرد تازيانهء چندى به قاضى زد و قاضى با تمام زارعين فرار كرده به در سراى خليفه آمده شكايت نمودند . خليفه به احضار بهلول امر فرمود و دانست كه بهلول باز فكرى به خاطر آورده . پس چون بهلول بيامد ، خليفه فرمود كه : اى بهلول ! گندم پخته و جوشيده نبايد كه سبز شود . بهلول گفت : يا خليفه ! از قاضى بپرس كه بيضهء پخته را به زير مرغ گذارند مرغ خواهد
جوحى ( فارسى ) — صفحة 880
مساهمون: احمد مجاهد
ص٨٨٠