تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 881

مساهمون:

ص٨٨١
شد ؟ قاضى گفت : نه و اللّه . بهلول گفت : پس چرا تاجر فقير را تمامى اموالش را در عوض پنج بيضهء مرغ باز گرفتى ؟ خليفه پرسيد كه چه‌گونه بوده است آن ؟ بهلول از اول تا به آخر بيان نمود . خليفه قاضى را قصاص كرده و تمامى اموال را به دست بهلول دادند . به مسجد باز آمد و فقير را به حالت سابق ديد . اموالش را به تصرّفش داد . آن مرد او را دعا گفت و به وطن خود بازگرديد » .

حكايت 459

اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 45 : « لطيفه - آورده‌اند كه مردى دخترى گرفته چون سه ماه از آن بگذشت طفلى بياورد . شوهرش گفت : اى زن ! شنيده‌ام زنان در نه ماه فارغ شوند ، تو در سه ماهه طفل مىآورى ، چه باعث دارد ؟ زن گفت كه : من هم به سه ماه اقرار دارم ، ليكن تو سه ماه است كه مرا گرفته‌اى ، و سه ماه مىشود كه من به تو آمده‌ام ، اين شش ماه ؛ و رجب و شعبان و رمضان ، اين حساب نه ماه ، تو چرا بايد خيال باطل كنى و طفل خود را حرام‌زاده دانى » .

حكايت 493

عطّار ، اسرارنامه ، ص 112 : الحكاية و التمثيل
شنودم من كه غولى روستايى * به شهر آمد به دست بىنوايى نديده بود اندر دِه مَناره * تعجّب كرد و آمد در نَظاره يكى را گفت اين نيكو درختى است * همانا دستِ كِشت نيكبختى است بگو تيماردار كار اين كى است * كجا شد برگ اين و بار اين چى است جواب او چنين گفتند در حال * كه اين‌بار آورد طنگى به هر سال كسى را دردسر گر هست و سخت است * همه داروش طنگ اين درخت است بسى بگريست مرد از بىنوايى * كه مُرد از دردسر اين روستايى بر او گفتند بر شو طنك كن باز * كه تا بىدردسر گردى سرافراز