بريد . اتفاقا الاغى در گوشه بسته شروع به عرعر نمود . دلّاك پرسيد كه : آقا فلان الاغ چه مىگويد ؟ آن بىچاره گفت : ترسيده كه مبادا سرش را بتراشى . چون الف ديگر بريد ، گفت : آقا فلان شما چند برادر مىباشيد ؟ گفت : اگر زنده از دست تو جان به سلامت بردم دو برادر و الّا يكى » .
حكايت 279
نگا : اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 41 ، كه در آنجا « نرّه ابدالى » از گل شبيه عمر و عثمان و ابو بكر و على و پيامبر و خدا مىسازد ، و پس از مناقشه با يكيك آنان همه را محكوم مىكند و با « نارجيلهء » خود خردشان مىنمايد .