كه : اين نمونه است كه مىنمايى ؟ اين مرد گفت : بلى . قاضى پيش طلبيده نگاه كرد و پرسيد كه : بسيار جوى خوبى است . و باز گفت كه : چهقدر آوردهاى ؟ آن مرد گفت : ساليانه را خواهى خورد و به راه كاشان راه خواهى رفت . قاضى گفت : اى مرد ! ديوانهاى ! من از تو چه مىپرسم و تو چه جواب مىدهى ! آن مرد گفت : تو ديوانهاى كه چهار شب جو نخوردهاى و مرا بدنام و رسوا كردى در نزد قافله باشى ، و حالا كه جو آوردهام هرچه مىخواهى بخور ، و من بعد را همه شب به تو جو خواهم داد ، حال برخيز تا به خانهء خود رويم . غلامان قاضى ديدند كه آن مرد سخنان نامربوط مىگويد ، پس آن مرد را بىاندازه زدند و از مجلس دور كردند .
آن فقير رو به در خانهء پادشاه نهاد و فرياد مىكرد . حاجبان درگاه آن را به خدمت پادشاه بردند و سياست كردند » .
حكايت 243
اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 91 : « ظريفه - آوردهاند كه دلّاك بد گلى متوجّه تراشيدن سر فقيرى گرديد با تيغ بسيار كندى . دلّاك با خود خيال كرد كه اكنون كه سر اين فقير را مىتراشم و او را اذيّت مىكنم ، بهتر آن است كه او را به صحبت مشغول سازم كه چندان تأثير نكند . پرسيد كه : آقا فلان شما مردم كجاييد ؟
در آن حين يك الف از سرش بريد و به نظر آن بىچاره آنكه يك گز بريده است .
باز دلّاك پرسيد كه : مردم كجايى ؟ گفت : مردم گز . بعد الفى ديگر به قدر گزى