تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 871

مساهمون:

ص٨٧١
لاجَرم در حساب مىنايد * كِاختلاف عقول تا چند است
فى الجمله روستايى گفت : خدايا ! اكنون دويست دينار را در خزينهء رحمت خويش به رسم امانت و سبك صيانت بازدار و سىصد دينار باقى را كه از آنم چاره نيست بىتقريب معذرتى و تمهيد مشورتى عنايت كن . اين بگفت و دامن در زير سقف باز داشت . قضا را پرستويى پرواز كرد سرگينى در دهنش بينداخت . روستايى از فرط خرافت اين معنى را حمل بر ظرافت كرده بىاختيار بخنديد كه : خدايا ! اين چه وقت مداعبت و زمان شوخى و ملاعبت است . و اين مثل بدان ماند كه يكى دهان را به طرف آسمان باز داشت كه : خدايا ! لقمه از طعام‌هاى بهشتم روزى كن . قضا را گنجشكى پريد و به دهان اندرش سرگينى بينداخت . ظريفى حاضر بود ، اين مصراع بخواند : ع : رزق را روزى رسان پر مىدهد . و از اين نوع نوادر و غرايب بسيار است .

قطعه

اى دريغا خلق عالم بيش‌تر طفل‌اند طفل * كز براى خنده مىخواهند شيرين قصّه‌اى زان سبب در قصّه بايد رازها گفتن نهان * تا نباشد در شنيدن كودكان را غصّه‌اى هم مگر قاآنيا صاحبدلى پيدا شود * تا كه در هر قصّه يابد از نصيحت حِصّه‌اى
حبيبا ! قصّهء روستايى تمام كن كه بىچاره دامن در زير سقف باز دارد و با حضرت دوست بىنياز طيبت و بذله‌گويى آغاز نهاده و همچنان منتظر است كه دهان از نقل نقل تو شيرين نموده آن‌گاه سر خويش گيرد و راه روستا در پيش . القصّه دو روز تمام سنگ قناعت بر شكم بسته ، در شبستان مسجد نشسته ، ديگ طمع بر آتش حرص نهاده بود و روزن چشم بر سقف مسجد گشاده تا روز سيم كه از شدّت جوع طالب رجوع ، حواس را عاطل و قياس را باطل ديد ، حالى روى درهم كشيده گفت : خدايا ! اگر اكنون هزار گونه معذرت خواهى ، به جان پدرم و مادرم سوگند كه از خاكش خوارتر و از سنگ و سفالش بىمقدارتر دانم . اين بگفت و روان شد ؛ ولى گاهى از زير چشم زيركانه نگاهى مىكرد كه شايد در