شدن ترسهاست ] .
قطعه
گداى راهنشين گر كند تصوّر شاهى * اساس پادشهانش شود چهگونه ميسّر
نه هركه را كه در افتد به دل خيال خلافت * بَرند باجش در سر نهند تاجش بر سر
در آن مَحال كه وهم و گُمان مجال ندارد * چهگونه مور بَرد ره چهگونه مرغ زند پر
باز آمديم بر سر حكايت . بارى چندان كه روستايى در حضرت بارى زارى كرد كه به هزار دينارش يارى فرمايد ، جز خاكى كه گاهگاه از كوشهء سقف فرو مىريخت و بىچاره طامع چون برق لامع برمىجست كه شايد وجه مأمول باشد ، چيزى ديگر به چشم نكرد . شباهنگام طاقتش طاق شد ؛ گفت : خدايا ! خود نيز دانم كه هزار دينارم اكنون به كار نيست ، چه اين مبلغ بيش از اندازهء حاجت است ؛ لاجرم اگر ابرامى رود محض لجاجت است . حالى پانصد دينارم كافى است ؛ چه صد دينارم نقد ببايد كه فلان خاتونم به عقد درآيد ؛ و صد دينار به جهت ابتياع گوشه و خانه و اجتماع توشه و دانه ؛ و صد دينار به جهت كاس و طاس و شيشه و پلاس و امثال آنها ؛ و دويست دينار به جهت معاملت و تجارت . اين بگفت و شب همه شب نخفت تا خورشيد از مشرق برآمد و خورشيد مراد وى همچنان در مغرب نامرادى پنهان بود . القصّه چون از مأمول اثرى و از مسؤول خبرى نيافت ، شكرخندى زد كه : خدايا ! حالى به فرّ فراست و حسن كياست دريافتم كه در دويست دينار آخر سخن دارى و گويى با وجود فضل و رحمت من كه دفينه نهاده و خزينه آماده است حاجت به تجارت نيست ؛ و الحق اين سخن موافق حساب و مطابق رأى اولو الالباب است .
قطعه
هركسى در زمانه قاآنى * به خيالات خويش خرسند است
گرچه ديوانه بند پاره كند * هر دَمش طعنه بر خردمند است
ور نمايد به جُرم خويش اقرار * بندهء بىنوا كه دربند است
باز در نفس خود چنان داند * كان گُنه جمله از خداوند است
جُعَل فضله خوار زشت كثيف * زير لب برگُليش شَكر خند است