خورد ، فرياد كرد كه : اى خانه خراب ! مخور كه هوا گرم است و دلت را مىسوزاند ، دوشاب قابليت ندارد . كرد گفت : تو غصّهء دوشاب خود دار و الّا خدا دلسوخته را بهتر مىشناسد » .
حكايت 146
حكايت 190
قاآنى ، پريشان ، ص 97 - 106 : « مردم روستايى وقتى به شهرى روند به هر كويى گذرند و به هر سويى نگرند تا چون به روستاها معاودت كنند از صنايع و بدايع شهر با همگنان سخن گويند و بدين معنى تفاخر جويند .
قطعه
بسا مزوّر صوفىنماى ازرق پوش * كه اقتباس كند گفتوگوى درويشان
به ذِكر و فكر همى خلق را فريب دهند * كه پر كند شكم از خوان نعمت ايشان
كجا شبانى ارباب دل بوَد لايق * كرا كه صورت گرگ است و سيرت ميشان
فى الجمله روستايى به مسجدى رفت . قضا را واعظى بر منبر سخن از قدرت حق - سبحانه و تعالى - مىگفت كه : اگر خواهد ذرّه را مهر درخشان كند و خاره را لعل بدخشان ؛ و به يك نظر رحمت فقيرى بىمايه را اميرى بلند پايه نمايد ؛ و بندهء درگاهنشين را خواجهء خرگاهنشين فرمايد . آوردهاند كه روستايى چون اين نوع سخنان استماع كرد ، با خود گفت : منّت خداى را كه بىظنّت خسان و منّت كسان