حكايت 125
قاآنى ، پريشان ، ص 38 : « حكايت - هنوزم به ياد است كه وقتى در مشهد رضا - عليه آلاف التحيّة و الثّنا - از احمقان حكايتى چند مىگفتيم و مىشنفتيم . يكى حكايت كرد كه : شخصى ده تخم ماكيان به دامن داشت . يكى را گفت : اگر گفتى چه در دامن دارم ؟ تخمها از آن تو ، و اگر گويى چند است ، هر ده از آن تو . گفت :
اى برادر ! خدا نيستم كه از غيب خبر دهم ، نشانى بگو باشد كه بگويم . گفت : چند چيز زرد است در ميان چند چيز سفيد . گفت : دانستم ، گزر است در ميان ترب .
چندان از اين حكايت خندان شديم كه امكان سخن گفتن نماند . مرا اين دو بيت بديهه اتفاق افتاد .
قطعه
زِهى احمق كه از فرد حماقت * سواد چشم را نشناسد از سُرب
عجب گر خويش را بشناسد از غير * چو تخم ماكيان نشناسد از تُرب
قضا را يكى از امراى خراسان حاضر بود ، متحيّرانه گفت : عاقبت معلوم شد كه چه در دامن داشت ؟ عزيزى گفت : آرى معلوم شد تخم ماكيان بوده ، اين بگفت و اهل مجلس بيش از پيش بخنديدند ، و هركه را بر آن حكايت انكار بود بر صدقش اقرار كرد . من در حال اين بيت بگفتم ، بيت :
احمق اگر از تخمهء كيان باشد * بىقدرتر از تخم ماكيان باشد » .
حكايت 141
اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ) ، ص 40 : « ظريفه - آوردهاند كه شخصى خيك دوشابى به دوش گرفته در راهى مىرفت . چون به سايهء درختى رسيد ، خيك را بر زمين نهاد خواست اندكى بيارامد كه ناگاه كرد صحرائى قوى هيكلى رسيد ، خيال كرد كه آن مشك آب است ؛ شروع به خوردن نمود ، و آن مرد خواست كه نگذارد ، بترسيد . خيال كرد كه او را نصيحت كند . گفت : اى عزيز ! اين آب نيست ، اين دوشاب است . كرد گفت : بهتر و شيرينتر . آن مرد ديد كه دوشاب را تمام خواهد