و از مخضرمين كه دو دولت اموى و عباسى را درك كرد . نديم وليد بن يزيد اموى بود .
به سال 161 ه ، كشته شد . ( اعلام ، ج 2 ص 272 ) .
حمص . شهرى است در سوريه بين دمشق و حلب و مردم آن از ديرباز در ادب عرب به غباوت و گولى و حماقت مشهوراند و حكايات زيادى نسبت به آنان بر زبانها مذكور است .
خالد بن صفوان . از فصحاى مشهور عرب است . همنشين عمر بن عبد العزيز و هشام بن عبد الملك بود و با آن دو حكاياتى دارد . در بصره دنيا آمد و بزرگ شد و ازدواج نكرد .
مالدار متّهم به بخل بود . كلمات سائر از او در كتابها آمده است . تا زمان منصور عبّاسى عمر كرد و از او بهره يافت . فصيحترين مردم بود و تواناترين ايشان در مدح و ذمّ چيزى . بينايى خود را از دست داد . حدود سال 133 ه ، درگذشت . ( اعلام ، ج 2 ص 297 ) .
خالد قسرى . خالد بن عبد اللّه قسرى ، ابو الهيثم . امير عراقين ( كوفه و بصره ) و يكى از خطبا و بخشندگان عرب . در سنهء 89 ه ، از طرف وليد بن عبد الملك والى مكّه شد . در سال 126 ه ، در زير شكنجه به دست يوسف بن عمر ثقفى كشته شد . ( اعلام ، ج 2 ص 297 ) . در حكايت متن خلطى روى داده است چون كه خالد همعصر پيامبر نبود ، و ممكن است خالد بن وليد و يا خالد ديگرى باشد .
داوود مصاب . از ظرفا . حكاياتى از او در عيون الأخبار ، ج 2 ص 46 ، 51 ، و أخبار الظّرّاف و المتماجنين ، ص 93 ، و عقد الفريد ، ج 6 ص 151 ، ديده مىشود .
دخو . مخفّف دهخدا . و دهخدا يعنى خداوند ده ، كدخدا و رئيس و بزرگ ده .
( لغتنامه ) . وجه ديگر اين است كه : دخو مخفّف دهخور است . دو محلّهء جنوب شرقى ( راه رى ) و جنوب غربى ( مغلاوك ) قزوين ، در گذشته محلّ سكناى باغداران بود كه غالبا مردمى عامى و سادهلوح بودند . ريشسفيدى در ميانشان بود كه سمت كدخدايى داشت و داناى ايشان و معروف به دخو . به امور ايشان رسيدگى مىكرد و در مقابل ده يك محصول باغهاشان را به عنوان مزد مىگرفت و به ده خور معروف بود .
بعدا دهخور مخفف گرديد و دخو شد . نگارنده در ايام نوجوانى در قزوين مردى را كه دخو محمد مىگفتند و ريشسفيد محلّهء مغلاوك بود مىديدم .
جوحى ( فارسى ) — صفحة 778
مساهمون: احمد مجاهد
ص٧٧٨