العنطنط ، و اللّه ليصر عنّ أمّك بين الباب و الطّاق ، فليشفينّ غليلها و لتخرجنّ نفسها دونه ، و لوددت انّه ضبّ و انّى ضبيبته ، و قد وجدنا خلاء . يعنى : اى جل خر ! آيا اين جوان نيكو بالاى بلند قد را نديدى ، به خدا سوگند كه مادرت را بين در و اتاق بر زمين مىافكند ، پس سوزش درون او را تشفّى مىدهد . و دوست داشتم كه او سوسمارى بود و من هم سوسمارچهء او و خلوتى پيدا مىكرديم . ( در حبيب السير ، ج 4 ص 690 ، به نقل از عجايب البلدان ، آمده كه : سوسمار نر را دو ذكر باشد و ماده را دو فرج ) . پس اين كلمات او زبانزد خاص و عام گرديد و از امثال شد و شعرا در اشعار خود آوردند .
زنان مدينه حبّى را حوّاء امّ البشر مىناميدند ، چه او انواع گوناگون جماع را بديشان مىآموخت و هر كدام را نامى نهاده بود . هيثم بن عدىّ گفت : وقتى حبّا دختر خود را به شوهر داد ، و بعد ايامى به ديدار او رفت و پرسيد : شوهرت چهگونه مردى است ؟ گفت :
خير زوج . احسن الناس خلقا و خلقا ، و اوسعهم رحلا و صدرا . يملأ بيتى خيرا و حرى ايرا . الّا انّه يكلّفنى امرا صعبا ، قد ضقت به ذرعا . قالت : و ما هو ؟ قالت : يقول عند نزول شهوته و شهوتي : انخرى تحتى . فقالت حبّى : و هل يطيب نيك به غير رهز و نخير ؟ جاريتى حرّة ان لم يكن ابوك قدم من سفر و انا على سطح مشرفة على مربد ابل الصّدقة ، و كلّ بعير هناك قد عقل بعقالين . فصر عنى ابوك ، و رفع رجلىّ ، و طعنى طعنة ، نخرت لها نخرة ، نفرت منها ابل الصّدقة نفرة ، قطّعت عقلها و تفرّقت . فما اخذ منها بعيران فى طريق . فصار ذلك اول شىء نقم على عثمان ، و ما كان له فى ذلك ذنب .
الزّوج طعن ، و الزّوجة نخرت ، و الابل نفرت ، فما ذنبه ؟ يعنى : بهترين شوهر و بهترين مردم در خلق و خلقت و پرحوصلهترين ايشان . خانهام را پر از خير و بركت مىكند و فرجم را پر از آلت ، جز اينكه مرا تكليف به كارى شاق مىكند كه خلقم را تنگ كرده است . گفت : چه امر است آن ؟ گفت : وقت نزول شهوت مىگويد : زير من خرخر كن .
حبّا گفت : دخترك من ، مگر جماع بىجنبش و خرخر هم ممكن است لذت داشته باشد ؟ داستانى برايت بگويم : وقتى پدرت از سفر آمد و من بر روى بامى مشرف بر شتران صدقه ( زكات ) كه هريك با دو عقال ( زانوبند ) بسته شده بودند ، ايستاده بودم .
چون وارد شد ، مرا بر زمين افكند و پايم به هوا كرد و نيزهء سختى بر من وارد آورد ، و من نخيرى كشيدم كه شتران رم كرده عقالها پاره و فرار كردند بهطورى كه يكى از
جوحى ( فارسى ) — صفحة 776
مساهمون: احمد مجاهد
ص٧٧٦