تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
امير المؤمنين ! همه از آن توست . گفت : نه ، تنها يكى را مىخواهم . گفت : هركدام را مىخواهى بردار - و خادم نشانى صندوقى را كه وضّاح در درون آن بود به وليد گفته بود . وليد همان صندوق را برداشت و فرمود آن را ببرند . پس دستور داد جايى را بكنند كه آب به آن روان گردد . پس صندوق و آنچه را كه در آن بود در آن‌جا فرو آويخت ، در حالى كه هر دو مىنگريستند و هيچ‌كدام آگاهى خود را از واقعيت تا آخرين روز زندگى به روى خود نياوردند » . نظير : ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 54 : « گويند شخصى معشوق زن خود را در ميان كندوى آرد پنهان ديد . ريسمانى بياورد و آن كندو را برداشت و برفت تا مگر در جاى گودى از رودخانه سرنگونش غرق سازد . چون به كنار رود رسيد ، جمعى از زنان را ديد كه جوانى كه معشوق ايشان بود در زير پشم كه به شستن آن مشغول بودند پنهان كردند . فهميد كه آن جوان نيز از جنس متاعى است كه بر پشت دارد . ناگاه جمعى كه شوهران آن زنان بودند رسيدند . آن مرد از ميان كندو سربرآورد و از ايشان به اشاره استدعا نمود كه اين كندو را بشكنيد تا من از اينجا بجهم و از اين ورطه برهم . آن مردان از وى پرسيدند كه اين چه جنس است كه در اين كندو دارى ؟ التفاتى بدان نكرد . چون مبالغه از حدّ گذرانيدند ، گفت : از آن جنس نفيس است كه در زير پشم شما مدفون است . نمىفهميدند كه چه گفت . بجدّ شدند كه اين كندو را مىشكنيم . گفت : زينهار كه چنين مكنيد كه پشم را پراكنده مىكنم . باز نفهميدند و كندو را بشكستند . آن مرد از ميان وى بيرون جست و بگريخت . پس وى نيز بدويد و آن پشم را از هم بپاشيد . آن جوان نيز از زير پشم برخاست و بدر رفت . پس فرح و شادى آن جمع مبدّل به غم و الم شد . حاصل آنكه پرده از روى كار كسى برمدار تا پرده از روى كارت برندارند . نظير : قاسمى كرمانى ، كليات آثار ( خارستان ) ، ص 304 :

حكايت

« دزدى نيمهء شبى به خانهء بقّالى برآمد ، سر به سوراخ اتاقى گذاشت . بس‌كه سياه و تاريك بود انبار مويزش پنداشت . لاجرم خويش را به زير انداخت . بعد از زمانى به اجاق آتشى فرود آمد . مدتى بىهوش و مدهوش افتاد . چون به هوش آمد ، به اطراف