هست فتنه غمزهء غمّازِ زن * ليك آن صد تو شود ز آوازِ زن
چون نمىتانست آوازى فراشت * غمزهء تنهاى زن سودى نداشت
گفت قاضى رو تو خصمت را بيار * تا دهم كار تو را با او قرار
جوحى آمد قاضيش نشناخت زود * كِاو به وقت لُقيه در صندوق بود
زو شنيده بود آواز از برون * در شِرى و بَيع و در نقص و فزون
گفت نفقهء زن چرا ندهى تمام * گفت از جان شرع را هستم غلام
ليك اگر ميرم ندارم من كفن * مفلِس اين لِعبم و شِش پنج زن
زين سخن قاضى مگر بشناختش * ياد آورد آن دغل و آن باختش
گفت آن شِش پنج با من باختى * پار اندر شش دَرم انداختى
نوبت من رفت امسال آن قِمار * با دگر كس باز ، دست از من بدار
مصادر :
مولوى ، مثنوى ، دفتر ششم ، ص 530 - 537 .
مآخذ :
ثعالبى ، ثمار القلوب ، ص 109 ، 549 : « وضّاح اليمن - جاحظ گفته است : سه تن از غلامان به سبب عشقبازى كشته شدند : يسار كواعب ، عبد بنى حسحاس ، و سومى وضّاح يمن . وى شاعر و يكى از زيباترين و خوشسخنترين مردم بود . گويند امّ البنين دختر عبد العزيز بن مروان كه نزد وليد بن عبد الملك زندگى مىكرد ، با وضّاح دوستى پنهانى داشت و او را از خاصّان خود كرده بود . و صندوقى ساخته بود كه سوگلى خود را در درون آن پنهان مىكرد ، و چون از رقيبان آسودهخاطر مىشد ، او را از صندوق درمىآورد و با او خلوت مىكرد . اتفاقا گوهر گرانبهايى به وليد فرستاده بودند . وليد آن را به دست خادمى به امّ البنين فرستاد . غلام هنگامى درآمد كه امّ البنين با وضّاح خلوت كرده بود ، و چون احساس كرد كه خادم مىآيد ، وضّاح را توى صندوق كرد و متوجّه نشد كه خادم او را ديده . خادم از او خواهش كرد كه يك دانه از جواهر به او ببخشد . امّا امّ البنين او را از خود راند و اين گستاخى او را نپسنديد . خادم درآمد و وليد را از ماجرا آگاه گردانيد . همان دم وليد درآمد و روى يكى از صندوقها نشست و گفت : دختر عموى گرامى ! يكى از اين صندوقها را به من بده . گفت : يا