تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
گفت قاضى اى صنم معمول چيست * گفت خانهء اين كنيزك بس تهى است خصم در دِه رفت و حارس نيز نيست * بهر خلوت سخت نيكو مسكنىست امشب ار امكان بوَد آن‌جا بيا * كار شب بىسُمعه است و بىريا جملهء جاسوسان ز خَمر خواب مست * زنگى شب جمله را گردن زَ دَست خواند بر قاضى فسون‌هاى عجب * آن شَكر لب وانگَهانى از چه لب چند با آدم بِليس افسانه كرد * چون حَوا گفتش بخور آنگاه خَورد اوّلين خون در جهانِ ظلم و داد * از كف قابيل بهر زن فُتاد نوح چون بر تابه بريان ساختى * واهِلَه بر تابه سنگ انداختى مكر زن بر كار او چيره شدى * آب صاف وعظ او تيره شدى قوم را پيغام كردى از نهان * كه نگه‌داريد دين زين گمرهان

رفتن قاضى به خانهء زن جوحى ، و حلقه زدن جوحى به خشم بر در ، و گريختن قاضى در صندوق ، الى آخره

مكر زن پايان ندارد ، رفت شب * قاضى زيرك سوى زن بهر دَب زن دو شمع و نُقل مجلس راست كرد * گفت ما مستيم بىاين آب خَورد اندر آن دَم جوحى آمد در بزد * جُست قاضى مَهرَبى تا در خَزد غير صندوقى نديد او خلوتى * رفت در صندوق از خوف ، آن فَتى اندر آمد جوحى و گفت اى حريف * اى وبالم در ربيع و در خَريف من چه دارم كه فداات نيست آن * كه ز من فرياد دارى هر زمان بر لب خشكم گشادستى زبان * گاه مفلس خوانيم گه قَلتَبان اين دو علّت گر بوَد اى جان مرا * آن يكى از توست و ديگر از خدا « 1 » من چه دارم غير آن صندوق كان * هست مايه تهمت و پايه گُمان خلق پندارند زر دارم درون * داد واگيرند از من زين ظُنون
هامش
( 1 ) . راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 3 ص 237 ؛ نوادر قزوينى ، ص 260 : « زنى با شوهر گفت : اى ديّوث ! اى مفلس ! گفت : الحمد للّه كه اين دو هيچ‌يك گناه من نيست . يكى از جانب تو است و ديگرى از جانب خداى تعالى » . عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، حكايات عربى ، حكايت 20 .