تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩
صورت صندوق بس زيباست ليك * از عُروض و سيم و زر خالى است نيك چون تن زَرّاق خوب و باوقار * اندر آن سَلّه نيابى غير مار من بَرم صندوق را فردا به كو * پس بسوزم در ميان چارسو تا ببينند مؤمن و گبر و جهود * كه درين صندوق جز لعنت نبود گفت زن هى در گذر اى مرد ازين * خورد سوگندان كه نكنم جز چنين از پگه حمّال آورد او چو باد * زود آن صندوق بر پشتش نهاد اندر آن صندوق قاضى از نِكال * بانگ مىزد كِاى حَمال و اى حَمال كرد آن حمّال راست و چپ نظر * كز چه سو در مىرسد بانگ و خبر هاتف است اين داعى من اى عجب * يا پَرىام مىكند پنهان طلب چون پياپى گشت آن آواز و بيش * گفت هاتف نيست باز آمد به خويش عاقبت دانست كان بانگ و فغان * بُد ز صندوق و كسى در وى نهان

آمدن نائب قاضى ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى ، الى آخره

نائب آمد گفت صندوقت به چند * گفت نهصد بيش‌تر زر مىدهند من نمىآيم فروتر از هزار * گر خريدارى گشا كيسه بيار گفت شرمىدار اى كوته نمد * قيمت صندوق خود پيدا بوَد گفت بىرؤيت شِرى خود فاسدى است * بَيع ما زير گليم اين راست نيست برگشايم گر نمىارزد مخر * تا نباشد بر تو حَيفى اى پدر گفت اى ستّار بر مگشاى راز * سر ببسته مىخرم با من بساز ماجرا بسيار شد در مَن يَزيد * داد صد دينار و آن از وى خريد

باز آمدن زن جوحى به محكمهء قاضى سال دوم ، بر اميد وظيفهء پارسال ، و شناختن قاضى او را ، الى اتمامه

بعد سالى باز جوحى از مِحَن * رو به زن كرد و بگفت اى چُست زن آن وظيفه پار را تجديد كن * پيش قاضى از گِلهء من گو سخُن زن برِ قاضى درآمد با زنان * مر زنى را كرد آن زن ترجمان تا به نشناسد ز گفتن قاضيش * ياد نايد از بلاى ماضيش