صورت صندوق بس زيباست ليك * از عُروض و سيم و زر خالى است نيك
چون تن زَرّاق خوب و باوقار * اندر آن سَلّه نيابى غير مار
من بَرم صندوق را فردا به كو * پس بسوزم در ميان چارسو
تا ببينند مؤمن و گبر و جهود * كه درين صندوق جز لعنت نبود
گفت زن هى در گذر اى مرد ازين * خورد سوگندان كه نكنم جز چنين
از پگه حمّال آورد او چو باد * زود آن صندوق بر پشتش نهاد
اندر آن صندوق قاضى از نِكال * بانگ مىزد كِاى حَمال و اى حَمال
كرد آن حمّال راست و چپ نظر * كز چه سو در مىرسد بانگ و خبر
هاتف است اين داعى من اى عجب * يا پَرىام مىكند پنهان طلب
چون پياپى گشت آن آواز و بيش * گفت هاتف نيست باز آمد به خويش
عاقبت دانست كان بانگ و فغان * بُد ز صندوق و كسى در وى نهان
آمدن نائب قاضى ميان بازار و خريدارى كردن صندوق را از جوحى ، الى آخره
نائب آمد گفت صندوقت به چند * گفت نهصد بيشتر زر مىدهند
من نمىآيم فروتر از هزار * گر خريدارى گشا كيسه بيار
گفت شرمىدار اى كوته نمد * قيمت صندوق خود پيدا بوَد
گفت بىرؤيت شِرى خود فاسدى است * بَيع ما زير گليم اين راست نيست
برگشايم گر نمىارزد مخر * تا نباشد بر تو حَيفى اى پدر
گفت اى ستّار بر مگشاى راز * سر ببسته مىخرم با من بساز
ماجرا بسيار شد در مَن يَزيد * داد صد دينار و آن از وى خريد
باز آمدن زن جوحى به محكمهء قاضى سال دوم ، بر اميد وظيفهء پارسال ، و شناختن قاضى او را ، الى اتمامه
بعد سالى باز جوحى از مِحَن * رو به زن كرد و بگفت اى چُست زن
آن وظيفه پار را تجديد كن * پيش قاضى از گِلهء من گو سخُن
زن برِ قاضى درآمد با زنان * مر زنى را كرد آن زن ترجمان
تا به نشناسد ز گفتن قاضيش * ياد نايد از بلاى ماضيش