خود همى نگريست . گوشهء مطبخ كورانه چراغى يافت به گردش مرد و زنى نشسته ، چون گل و لاله به هم پيوسته . قابى در پيش دزدانه همى شام خوردند . آهستهآهسته خود را بدان حوالى كشيد . نى قليانى ديد . لب به سوراخ نى فوتى كرد چراغ خاموش شد . قاب پلو را برداشته به پشت خمره تپيد و همى لپيد . قضا را شخصى در آن نيمه شب در خانه را كوبيدن گرفت . زن سراسيمه برخاسته فاسقش را در خمره جاى داد .
استقبال شوهر كرده كه بار آردى وارد خانه همى كند . بار را به صحن خانه انداخته فرياد كرد چراغ روشن كن كه بار را در خمره خالى كنم . بىچاره زن متحيّر ماند كه چه عذر آورد . بعد از تأمل بسيار گفت : شب چهارشنبه است ، آرد به خمره كردن شوم است . شوهر بىخبر نپذيرفت . با هزار اصرار با چراغ روشن وارد مطبخ شد و آردها را به خمره همى ريخت . هنوز نصف بار خالى نشده خمره پر شد . شوهر فرياد برآورد كه :
چه شده كه اين خمره پيمانهء يك بار آرد است ، اينك گنجايش ندارد ؟ ناچار سيخ تنورى برداشته در خمره بر سر فاسق همى كوفت . آواز آخآخ فاسق برشد . پشت خمره نظر كرد دزد گردن كلفتى ديد ، گريبانش را دريده به صحن خانهاش كشيده مشت به فرقش همى كوفت .
قطعه
آن يكى كوفت مشت و كردى هن * وان دگر نوش كرد و گفتى آخ
كه مرا كاش جان به لب آمد * آن زمان كِاو فتادم از سوراخ
رفته بالاى بام و در گِروش * فاسق بىمروّت گستاخ
به عمل هر دومان ستمكاريم * كه ندارد ستمگرى دُم و شاخ
پس چرا من چو سگ گرفتارم * او چو مرغى پريده شاخبهشاخ
من به پايين چو بنديان دربند * او به بالا چو خسروى در كاخ
او چو سگ بر به بام خانه و من * چون خر مرده در كف سلّاخ
چندان نوحه و ناله كرد كه فاسق بدبخت را دل به حالش سوخت . گوشهء بام پالان استرى يافته برداشته كه بر سر صاحبخانه همىزند . قضا را ، تنگپالان بسته بود ، به گردنش افتاده از بالاى بام به زير افتاد . صاحبخانه دزد را رها كرده بغايت پريش و با فاسق دست به ريش .