يا به آهك يا سُتُرّه بِستُرَش * تا نمازت كامل آيد خوب و خَوش
گفت سائل آن درازى تا چه حدّ * شرط باشد تا نمازم كم بوَد ؟
گفت چون قدر جُوِى گردد به طول * پس سِتُردن فرض باشد اى سَئُول
گفت جوحى زود اى خواهر ببين * عانهء من گشته باشد اينچنين
بهر خشنودى حق پيش آر دست * كان به مقدار كراهت آمدست
دست زن در كرد در شلوار مرد * كير او بر دست زن آسيب كرد
نعرهيى زد سخت اندر حال زن * گفت واعظ بر دلش زد گفتِ من
گفت نه بر دل نزد بر دست زد * واى اگر بر دل زدى اى پُر خِرد
مصادر :
مولوى ، مثنوى ، دفتر پنجم ، ص 211 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 306 : « زنى در مجلس وعظ به پهلوى معشوق خود افتاد . واعظ صفت پر جبرئيل مىكرد . زن در ميانهء كار گوشهء چادر بر زانوى معشوق افكند و دست به « ك ى ر » او بزد . چون خاسته ديد ، بىخود نعرهيى بزد . واعظ را خوش آمد ، گفت : اى عاشقهء صادقه ! پر جبرئيل بر جانت رسيد يا بر دلت كه چنين آهى عاشقانه از نهادت بيرون آمد . گفت : من پر جبرئيل نمىدانم كه به دلم رسيد يا به جان ، ناگاه بوق اسرافيل به دستم رسيد كه اين آه بىاختيار از من به درآمد » .
759 مفتون شدن قاضى بر زن جوحى ، و در صندوق ماندن ، و نائب قاضى صندوق را خريدن ،
باز سال دوم آمدن زن جوحى بر اميد بازى پارينه ، و گفتن قاضى كه مرا آزاد كن و كسى ديگر را بجوى ، الى آخِرِ القصّه
جوحى هر سالى ز درويشى به فن * رو به زن كردى كه اى دلخواه زن
چون سِلاحت هست رو صيدى بگير * تا بدوشانيم از صيد تو شير
قَوس ابرو ، تير غمزه ، دام كَيد * بهرچه دادت خدا ، از بهر صيد