مآخذ :
سنايى ، حديقة الحقيقه ، ص 673 :
حكايت و ضرب المثل
آن شنيدى كه از كمآزارى * رندى اندر ربود دستارى
آن دويد از نشاط در بستان * وين دوان شد به سوى گورستان
آن يكى گفتش از سر سردى * كه بديدم سليم دل مردى
تو بدين سو همى چه پويى تَفت * كانكه دستار برد زان سو رفت
مرد دستار برده فصلى گفت * نيك بشنو كه آن به اصلى گفت
گفت اى خواجه گرچه زان سون شد * نه ز بند زمانه بيرون شد
چه دَوم بىهُده سوى بستان * خود همى يابمش به گورستان
كه بدين جا خود از سراى مَجاز * مرگ سيلى زنانش آرد باز
757 قصّهء جوحى و آن كودك كه پيش جنازهء پدر خويش نوحه مىكرد
مولوى :
كودكى در پيش تابوت پدر * زار مىناليد و برمىكوفت سر
كِاى پدر آخَر كجاات مىبَرند * تا تو را در زير خاكى بفشُرند
مىبرندت خانهء تنگ و زَحير * نَى در او قالى و نه در وِى حصير
نى چراغى در شب و نه روز نان * نى در او بوى طعام و نه نشان
نى درِ معمور ، نى در بام راه * نى يكى همسايه كو باشد پناه
جسم تو كه بوسهگاه خلق بود * چون در او در خانهء كور و كبود
خانهء بىزينهار و جاى تنگ * كه در او نه روى مىماند نه رنگ
زين نَسَق اوصاف خانه مىشمرد * وز دو ديده اشك خونين مىفشرد
گفت جوحى با پدر اى ارجمند * و اللّه اين را خانهء ما مىبرند
گفت جوحى را پدر ابله مشو * گفت اى بابا نشانىها شنو
اين نشانىها كه گفت او يَك به يَك * خانهء ماراست بىترديد و شك