نى حصير و نه چراغ و نه طعام * نه درش معمور و نه صحن و نه بام
مصادر :
مولوى ، مثنوى ، دفتر دوم .
مآخذ :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 158 .
اين حكايت ، در ابو الفرج ، اغانى ، ج 15 ، ص 37 ( بولاق ) ؛ راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 506 ؛ الأماسى ، روض الأخيار ، ص 77 ؛ ابشيهى ، المستطرف ، ج 2 ص 274 ؛ عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 100 ، آمده است ، و به روايت صاحب اغانى ، چنين است : « قال ابن درّاج الطّفيلىّ : مرّت بىجنازة و معى ابن ، و مع الجنازة امرأة تبكيه و تقول : بك يذهبون الى بيت لا فراش فيه و لا وطاء ، و لا ضيافة و لا غطاء ، و لا خبز و لا ماء . فقال لى ابنى : يا أبت ! الى بيتنا و اللّه يذهبون بهذه الجنازة . فقلت له : و كيف ويلك ! قال : لأنّ هذه صفة بيتنا » .
ابن قتيبه هم در عيون الأخبار ، ج 1 ص 315 ، مىآورد : « وقتى داوود طائى فوت كرد ، ابن سمّاك بر سر قبر او حاضر شد و گفت : در اين خانه كه امروز فرود آمدى ، نه سخن گويى براى توست ، و نه دوستى ، و نه فرشى در زير پايت ، و نه پردهاى بر در ، و نه كوزهء آب خنكى ، و نه كاسهاى كه در آن صبح و شام غذا بخورى . . . » .
ايضا ، نگا : جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 35 ؛ صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 390 ؛ ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 102 ، 27 .
عبيد زاكانى هم در رسالهء دلگشا ، مطابق با متن ، چنين مىآورد : « جنازهاى را به راهى مىبردند . درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند . پسر از پدر پرسيد كه : بابا ! در اينجا چيست ؟ گفت : آدمى . گفت : كجايش مىبرند ؟ گفت : به جايى كه نه خوردنى باشد و نه پوشيدنى ، نه نان و نه آب و نه هيزم ، نه آتش ، نه زر ، نه سيم ، نه بوريا ، نه گليم . گفت : بابا ! مگر به خانهء ما مىبرندش » .
حكايت در بيهقى ، المحاسن و المساوى ، ج 2 ص 231 ؛ و طبقات ابن معتزّ ، ص 406 ، از احمد بن عبد السّلام آمده است ؛ و در نوادر ابو نواس ، ص 55 ، نيز منسوب به اوست .