همچنين ، نگا : حكايت 704 و 749 .
750 جوحى و مادر بيمارش
جوحى كودك بود . وقتى مادرش بيمار گشت . روزى در آن بيمارى او را گفت :
اى پسر ! پرواى من ندارى و حال آنكه دوش ده نوبت برخاستهام ! گفت : باكى نيست ، اميد مىدارم كه امشب برنخيزى .
مصادر :
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 390 .
751 خونبها خواستن جوحى
جوحى را وقتى كه خردسال بود ، گفتند : مىخواهى كه پدرت بميرد تا ميراث او ببرى ؟ گفت : لا و اللّه ، مىخواهم كه وى را بكشند تا چنانكه ميراث او مىبرم خونبها نيز بستانم .
مصادر :
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 390 .
مآخذ :
جامى ، بهارستان ، ص 85 : پسرى را پرسيدند كه : مىخواهى كه پدر تو بميرد تا ميراث وى بگيرى ؟ گفت : نى ، اما مىخواهم كه او را بكشند تا چنانكه ميراث وى بگيرم ، خونبهاى وى نيز بستانم .
قطعه
فرزند كه خواهد ز پى مال پدر را * خواهد كه نمانَد پدر و مال بماند
خوش نيست به مرگ پدر و بردن ميراث * خواهد كه كُشندش كه دِيَت هم بستاند