بود تنها به گوشهاى بنشست * خرزه آن غَرزن آوريده به دست
چون كدو خايه و چنار انگشت * خرزه در شَست و خربزه بر پشت
هرزه پنداشت كورِ خودكامه * نكند خايه درد چون جامه
سوزنى تيز در گرفت به چنگ * كرد زِى خايههاى خود آهنگ
سوزن اندر خَليد در خايه * آنچنان كورِ جِلفِ بىمايه
چون ز سوزن به جانش درد آمد * با دل خويش در نبرد آمد
از دل آتش ز ديده باد آورد * علّت جهل خويش ياد آورد
754 تعارف كردن جحا
جحا روزى در مزرعهاش نشسته بود . سوارى از آنجا مىگذشت . جحا گفت :
بفرماييد . سوار هم فى الفور از اسب پياده شده گفت : ميخ طويله اسبم را كجا بكوبم ؟ جحا كه از تعارف خود كاملا پشيمان شده بود و گمان نداشت تعارفش چنين نتيجهء بدى بدهد ، گفت : بيا ببندش سر زبان بنده .
مصادر :
داستانهاى امثال ، ( مرتضويان ، ص 64 ؛ امينى ، ص 423 ) .