گفته بود ، حدود صد قدم كه رفتيم ، جلوى منزلى رسيديم كه ظاهرى بس شكوهمند داشت . مرد زنگ در را زد و صداى ظريفى از داخل منزل پرسيد : كيست ؟ مرد گفت :
منم و بلافاصله گفت : عزيزم ! آن پانصد دلار را هم با خودت بياور كه بدهيم به صاحبش . تعجب من با حرف مرد چند برابر شد ، ولى حرفى نزدم . سرانجام ، خانمى در را باز كرد كه پاكتى محتوى اسكناس در دستش بود . مرد نگاهى به من و نگاهى به زن كرد و به او گفت : درست آقا را نگاه كن كه بعد نگويى اشتباه كردم . زن نگاهى عميق به صورت من كرد و در حالى كه ابروانش را درهم مىكشيد ، به مرد گفت : آره ، حق با توست - و بلافاصله پاكت محتوى اسكناس را به دست مرد داد و به داخل منزل رفت . مرد نيز پنج اسكناس صد دلارى از داخل پاكت درآورد و به دست من داد و گفت : مىتوانيد تشريف ببريد ، ديگر عرضى نيست . پولها را گرفتم ، اما حس كنجكاوى نهيبم زد كه : دليل اين راز را بدانم . به اين جهت ، به مردى كه چنين بذل و بخشش بىجهت و بىمورد را كرده بود ، خيلى جدّى گفتم : ببين آقا ! درست است كه پانصد دلار پول كمى نيست و با آن مىشود خيلى چيزها خريد ، اما تا حقيقت مطلب را به من نگويى ، از اينجا نمىروم . مرد چون ديد دستبردار نيستم ، دستم را گرفت و به كنارى كشيد و گفت : ببين جوان يك وقت ناراحت نشوى . اين خانم كه ديدى ، همسر من است و يك سال است با هم عروسى كردهايم . در اين مدت يك سال ، مرتب بر سر من غر زده و پدرم را درآورده و هى مىگويد : من غلط كردم ، نفهميدم با تو ازدواج كردم ، من درست قيافهء تو را نديده بودم ، تو مثل بوزينهاى ، در تمام دنيا بىريختتر و زشتتر از تو نيست . من هم مىگفتم : اشتباه مىكنى ، زشتروتر نيز از من هم هست ، و او قبول نمىكرد . تا اينكه سر پانصد دلار شرطبندى كرديم كه اگر اكبيرىتر از خود پيدا كردم و آوردم ، پانصد دلار به او بدهيم ، و زن من هم ديگر به من سركوفت نزند .
بعد از گشتوگذار بسيار در اقصا نقاط عالم ، امروز موفق شدم و تو را پيدا كردم . حالا فهميدى ! از آنجا تصميم گرفتم جايى براى خودم دست و پا كنم . اين بود كه پست وزارت خارجه در دولت آمريكا را انتخاب كردم . حالا رهبران كشورهاى انقلابى و ضدآمريكايى ، هروقت مىخواهند از كلمهاى زشت استفاده كنند ، عكس مرا به اين و آن نشان مىدهند » .
جوحى ( فارسى ) — صفحة 724
مساهمون: احمد مجاهد
ص٧٢٤