كنى . همراه او رفتم . مرا به در دكّان نقّاشى برد و گفت : همچنين . پس مرا بگذاشت و برفت . نقّاش بخنديد و من متحيّر شدم . پس نقّاش را گفتم : مرا از سرّ كار آگاه گردان . نقّاش گفت : چندگاه است كه اين زن به در دكّان من مىآيد و مبالغه مىكند كه صورت شيطان براى من بكش و مزد وافر بستان . و من هربار او را مىگفتم كه : نمىدانم به چه نوع نقش كنم كه من ابليس را نديدهام . آخر گفت : من براى تو مثال بياورم تا مثل آن نقشى كنى . آن بود كه تو را آورد كه :
همچنين بساز . جوحى گويد : من از آن سخن انفعالى يافتم كه به مدت عمر نيافته بودم .
مصادر :
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 337 .
مآخذ :
حكايت متن در تمام كتب ادب عرب ، دربارهء جاحظ متوفّاى 255 ه ، آمده است كه كريه منظر بود از آن جمله در جامى ، بهارستان ، ص 79 .
روزنامهء كيهان ، مورّخ 31 فروردين 1374 ، ص 15 : « اخيرا قسمتى از دفتر خاطرات كريستوفر وزير خارجهء آمريكا به دستمان رسيد كه به دليل اهميت موضوع و بكر و تازه بودن آن ، جهت استحضار تقديم مىكنيم : « پنجاه سال پيش كه جوانى خودخواه ، عشرتطلب و تا حدى ورزشكار و بيش از هرچيز به زيبايى اندام و شكل و شمايل خود مغرور بودم و خودم را در بين مردان سرآمد روزگار مىدانستم ، روزى از روزها در كنار پيادهرو در نزديكى يكى از محلههاى نيويورك ايستاده به تماشا مشغول بودم ، كه مردى بدقيافه كه صورتش شبيه شمپانزه به نظر مىرسيد ، نزد من آمد و گفت : آقاى عزيز ! مىشود خواهش كنم صد قدم با من بيايى و دو دقيقه جلوى يك خانه توقّف كنى و پانصد دلار بگيرى و برگردى ؟ با تعجب پرسيدم : يعنى چه ؟ براى چه پانصد دلار مىخواهى به من بدهى ؟ با خونسردى و لحن آرام گفت : پسر جان ! ناراحت نباش ، هيچ مزاحمتى براى شما ندارم ، تنها صد قدم بالاتر جلوى يك منزل ، يكى دو دقيقه مىايستى ، و پانصد دلار پول نقد مىگيرى و برمىگردى . دستيابى به پانصد دلار و كنجكاوى نسبت به اصل موضوع ، وادارم كرد كه با او راه بيفتم . همانطور كه