ايضا ، نگا : وراوينى ، مرزباننامه ، ( چاپ قزوينى ) ، ص 220 :
« داستان خسرو با مرد زشتروى
شير گفت : شنيدم كه وقتى خسرو را نشاط شكار برانگيخت . بدين انديشه به صحرا بيرون شد ، چشمش به مردى زشتروى آمد . دمامت منظر و لقاى منكر او را به فال فرّخ نداشت . بفرمود تا او را از پيش موكب دور كردند و بگذشت .
مرد اگرچه در صورت قبحى داشت ، به جمال محاسن خصال هرچه آراستهتر بود . نقش از روى كار بازخواند . با خود گفت : خسرو در اين پرگار عيب نقّاش كرده است و ندانسته كه رشتهء گران فطرت را در كارگاه تكوين بر تلوين يك سر سوزن خطا نباشد . من او را با سررشتهء راستى افكنم تا از موضع اين غلط متنبّه شود و بداند كه قرعهء آن فال بد به نام او گرديده است و حوالهء آن به من افتاده .
چون خسرو از شكارگاه باز آمد ، شاهين همّت را پرواز داده و طاير و واقع گردون را معلّقزنان از اوج محلّق خويش در مخلب طلب آورده ، كلب اكبر را به قلادهء تقليد و جرّهء تسخير بر دبّ اصغر انداخته ، پلنگ دو رنگ زمانه را به پالهنگ قهر كشيده ، آهوان شوارد امانى را پوزبند حكم بر نهاده ، هر صيد امل كه فربهتر ، از فتراك ادراك آويخته .
داده به قلم قرار دولت * تيغ آمده يار غار دولت
بگشاده گره ز ابروى بخت * بر بسته همه شكار دولت
اتفاقا همان جايگاه رسيد كه آن مرد را يافته بود . مرد از دور آواز برآورد كه مرا سوآلى است در پردهء نصيحت ، اگر يك ساعت خسرو عنان عظمت كشيده دارد و از ذروهء كبريا قدمى فروتر نهد و سمع قبول بدان دهد ، از فايده خالى نباشد .
خسرو عنان اسب بازداشت و گفت : اى شيخ ! بيا ، تا چه دارى . گفت : اى ملك ! امروز تماشاى شكارت چهگونه بود ؟ گفت : هرچه به مرادتر و نيكوتر . گفت :
خزانه و اسباب پادشاهىات برقرار هست ؟ گفت : بلى . گفت : از هيچجانب خبرى ناموافق شنيدهاى ؟ گفت : نشنيدم . گفت : از اين خيل و خدم كه در ركاب خدمت تواند ، هيچيك را از حوادث آسيبى رسيده ؟ گفت : نرسيد . گفت : پس مرا بدان اذلال و استهانت چرا دور فرمودى كردن ؟ گفت : زيرا كه ديدار امثال تو