724 ملّا و سلطان
بود يك روز مركب سلطان * از پى بازديد شهر روان
در پى او جماعتى ز رجال * جمله زين فخر و منزلت خوشحال
سر چو ملّا برون ز پنجره كرد * عطسهاى هم ز بيخ حنجره كرد
اسب رم كرد و شه به خشم آمد * گفت سازيد سر جدا زين مرد
چند مأمور بس غِلاظ و شِداد * وى ببردند جانب جلّاد
گفت يك تن كه مىشوى معدوم * چون تويى از براى سلطان شوم
چون كه سلطان بديد ملّا ، گفت * اى شده با جلال و كوكبه جفت
هان بگو نحس بندهام يا تو * كه دهى حكم كشتن ما تو
مصادر :
اسد اللّه شهريارى ، ملّاى منظوم ، ص 265 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 1 ص 148 و ج 3 ص 290 ؛ نوادر قزوينى ، ص 35 :
« هشام بن عبد الملك روزى بيرون آمد و در راه اعورى ( يك چشم ) بديد . فرمود تا بزنندش و حبس كنندش ، و گفت : به تو تشأم كردم . اعور گفت : اى عجب ! شوم اعور به خودش باز گردد و شوم احول به ديگرى رسد ! و هشام احول ( لوچ ، دوبين ) بود . من به تو برخوردم ، تو را مكروهى نرسيد ، و تو به من برخوردى ، مرا از تو بد پيشآمد . هشام خجل شد و او را رها كرد » .
ايضا ، نگا : راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 1 ص 148 : « يكى از شاهان ايران به شكار مىرفت . در راه به اعورى برخورد . امر كرد او را بزنند و به زندان افكنند - و به شكار رفت و شكار زيادى كرد . در مراجعت ، اعور را احضار كرد و به او پاداش داد . اعور گفت : من نيازى به پاداش ندارم ، اما اگر اجازه دهى سخنى بگويم . گفت : بگو . گفت : تو با من برخورد كردى و از تو به من ضرب و حبس رسيد ، و من با تو برخورد كردم شكار زيادى كردى و سالم برگشتى ، انصاف ده كدام شومتريم ؟ پادشاه خنديد و او را عطا داد » .