شد و امير مؤمنان از خنده آرام گرفت ، از زير متكّاى خود كيسهاى را كه پانصد درم در آن بود درآورد . آنگاه به خادم كه مىخواست برود گفت : بايست . و به من گفت : اين را براى تو حاضر كرده بودم ، اما فضولى خودت شريكى براى تو تراشيد . شايد من او را از گرفتن آن منع مىكردم . گفتم : اى امير مؤمنان ! پس امانت و زشتى خيانت چه مىشد ؟ دلم مىخواست همه را به او مىدادى و ده پسگردنى ديگر به او مىزدى و هر پانصد درم مال او مىشد . پس او درمها را ميان ما تقسيم كرد و بيرون آمديم » .
723 ملّا و پزشك
يك روز ملّا مريض شده بود . زنش رفت و پزشكى را كه تازه از فرنگ آمده و اصلا زبان ما را نمىدانست به بالين وى آورد . پزشك فقط دو كلمهء ما شاء اللّه و ان شاء اللّه را ياد گرفته بود . ملّا از او پرسيد : دكتر ! آيا مرض من سخت است ؟
پزشك گفت : ما شاء اللّه ، ما شاء اللّه . ملّا دوباره سوآل كرد : دكتر جان ! آيا اين مرض مرا خواهد كشت ؟ دكتر جواب داد : ان شاء اللّه ، ان شاء اللّه .
مصادر :
جعفر مهرگانى ، رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 5 .
مآخذ :
مولوى ، مثنوى ، دفتر اول ، ص 207 :
به عيادت رفتن كر بر همسايهء رنجور خويش
آن كرى را گفت افزون مايهاى * كه تو را رنجور شد همسايهاى
گفت با خود كر كه با گوش گران * من چه دريابم ز گفت آن جوان
خاصّه رنجور و ضعيف آواز شد * ليك بايد رفت آنجا نيست بُد
چون ببينم كان لبش جنبان شود * من قياسى گيرم آن را هم ز خَود
چون بگويم چونى اى محنت كَشم * او بخواهد گفت نيكم يا خوشم
من بگويم شكر ، چه خوردى ابا * او بگويد شربتى يا ماشبا
من بگويم صُحّ نُوشت كيست آن * از طبيبان پيش تو ، گويد فلان