و سست شدم و يخم زد . گفت : چه شد ؟ هرچه دارى بيار . و خشمگين بود و نمىخنديد ، اما همهء خدمه و غلامان از شدت خنده از پشت سر من گريخته بودند .
گفتم : اى امير مؤمنان ! به خدا هرچه داشتم تمام شد و سرم تركيد و معاشم از دست رفت ، و هرگز كسى چون تو نديدهام . فقط يك نادرهء ديگر به ياد دارم . گفت : بگو . گفتم :
اى امير مؤمنان ! وعده كردى ده پسگردنى به من بزنى و آن را عوض جايزه قرار دادى ، تقاضا دارم جايزه را دو برابر كنى و ده تا بر آن بيفزايى . مىخواست بخندد اما خوددارى كرد . آنگاه گفت : قبول مىكنم . اى غلام ! دستش را بگير . دست مرا گرفتند و من گردنم را كشيدم و با كيسهء چرمين يك پسگردنى به من زدند . مثل اينكه قلعهاى به پشت من فرود آمد . معلوم شد كيسه پر از ريگهاى گرد است . ده پشتگردنى خوردم كه نزديك بود گردنم بشكند و برق از چشمم مىجست و گوشهايم صدا مىكرد . وقتى ده پسگردنى را خوردم ، فرياد زدم : آقاى من مطلبى دارم ! در اينجا از زدن من دست بداشتند ، و قصد وى آن بود كه ده پسگردنى اضافى را كه خواسته بودم به من بزنند .
گفت : مطلب چيست ؟ گفتم : در ديانت چيزى بهتر از امانت و بدتر از خيانت نيست .
من تعهد كردهام نصف جايزه را به خادمى كه مرا پيش تو آورده بدهم . امير مؤمنان - كه خدايش به فضل و كرم خود زنده دارد - جايزهء مرا دو برابر كرد و من نصف آن را گرفتهام ، و نصف آن براى خادم تو مانده است . وى بخنديد تا به پشت افتاد ، در صورتى كه آنچه قبلا از من شنيده بود او را ناخوش آمده بود . پيوسته دست تكان مىداد و پا به زمين مىكوبيد و شكم خود را مىگرفت تا خندهاش آرام شد و به خود تسلّط يافت و گفت : فلان خادم را بياريد . وى را بياوردند . قدى بلند داشت و بگفت تا او را پسگردنى بزنند . گفت : اى امير مؤمنان ! مگر من چه كردهام ؟ گفتم : اين جايزهء من است و تو شريك من هستى . من نصف آن را گرفتهام و سهم تو مانده است . وقتى پس گردنى شروع شد ، رو به او كردم و مىگفتم : من به تو گفتم كه من فقير عيالمندم ، محتاجم ، ندارم . گفتم : آقاى من ! نصف جايزه را نگير ، يك ششم مال تو ، يك چهارم مال تو ، و تو گفتى : كمتر از نصف نمىگيرم . اگر مىدانستم جايزهء امير مؤمنان - كه خدايش زنده بدارد - پسگردنى است ، همه را به تو مىبخشيدم . و او از سخن من كه به خادم مىگفتم و عتابى كه با او مىكردم ، باز به خنده افتاد . وقتى پسگردنىها تمام
جوحى ( فارسى ) — صفحة 695
مساهمون: احمد مجاهد
ص٦٩٥