بريدى ! گفت : خاموش كه سر بريده سخن نگويد ! » .
مجدى ، زينت المجالس ، ص 904 .
722 انعام گرفتن ملّا
روزى ملّا خبر جالبى پيدا كرد و سراى حاكم رفت تا آن خبر را به او بدهد و انعام بگيرد . دربان كه ملّا را ديد ، پرسيد : چه كار دارى ؟ ملّا منظور خود را بيان داشت . دربان گفت : به شرطى تو را به حضور حاكم راه مىدهم كه هرچه گرفتى با من نصف كنى . ملّا كه خيلى عجله داشت قبول كرد و نزد حاكم شتافت و پس از اداى احترام آن خبر را كه به نظرش خيلى جالب بود بيان داشت . اتفاقا آن روز به علت نامعلومى اوقات حاكم تلخ بود . پس رو به ملّا كرد و گفت : تو بايد مجازات خودت را تعيين كنى . ملّا گفت : پنجاه شلّاق كافى است . حاكم مير غضب را خواست و دستور داد پنجاه شلّاق به ملّا بزند . وقتى ملّا بيست و پنج ضربه شلّاق را خورد ، گفت : دست نگهداريد . اين سهم بنده بود كه خوردم ، حالا امر بفرماييد سهم دربان را هم كه از من خواسته بود هرچه گرفتم نصف كنم به او بخورانند .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ج 2 ( انتشارات پديده ، 1347 ) ، ص 58 .
مآخذ :
ابشيهى ، المستطرف ، ص 757 ، حكايت از هارون الرشيد آمده است .
مسعودى ، ترجمهء مروج الذّهب ، ج 2 ص 646 : « در بغداد مردى بود كه در كوچه صحبت مىكرد و اقسام خبر و نادره و قصهء مضحك براى مردم مىگفت ، و به نام ابن مغازلى معروف بود ، و در كمال مهارت بود كه هركس او را مىديد و سخنش را مىشنيد ، نمىتوانست از خنده خوددارى كند . ابن مغازلى گويد : در ايام خلافت معتضد روزى به در خواص ايستاده بودم و نادره و مضحكه مىگفتم . يكى از خدمهء معتضد در حلقهء من حضور يافت و من از حكايت خدمه سخن كردم و خادم حكايت مرا