720 طمع ملّا
ملّا از كنار مردابى مىگذشت كه ناگهان متوجّه شد اردكى به هوا پريد . ملّا بلافاصله دامن لباسش را بالا گرفت و به دنبال اردك شروع به دويدن كرد . چند نفرى وى را در آن حال ديدند و پرسيدند : براى چه به دنبال اردك مىدوى ؟
ملّا اظهار داشت : ممكن است اردك تخمى بيندازد و چه بهتر كه آن در دامن من بيفتد نه بر زمين .
مصادر :
پيمان ، ملّا و خرش ، ص 84 .
مآخذ :
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 362 : « اشعب را ديدند كه دامن به دست گرفته در صحرا مىدود . او را گفتند : چه كار مىكنى ؟ گفت : ديدم كه دو مرغابى به هم جفتى كردند ، در سايهء بال مرغابى ماده دامن گشاده مىدوم شايد كه بيضهاى از او جدا شود و در دامن من افتد » .
721 سر بريده سخن نگويد
ملّا براى تراشيدن سر خود به سلمانى رفته بود . مرد آرايشگر حواسش پرت شد و يك گوشه از پوست سر او را با تيغ بريد . ملّا فرياد كشيد : مردكهء احمق سرم را بريدى ! آرايشگر با خونسردى گفت : مردكهء نادان ! سر بريده كه حرف نمىزند !
مصادر :
پيمان ، ملّا و خرش ، ص 85 .
مآخذ :
هبله رودى ، مجمع الامثال ، ص 227 : « گويند حجّامى سر خواجهاى مىتراشيد . ناگاه دست او بلرزيد و سر خواجه را بريد . خواجه فرياد برآورد كه : اى مردك ! سر مرا